گنجور

 
صائب

نیست چون بال و پری تا گِرد سر گردم تو را

از ته دل گِرد سر در هر نظر گردم تو را

می‌کند بی‌دست‌ و‌ پا نظارگی را جلوه‌ات

چون به این بی‌دست و پایی همسفر گردم تو را؟

کاش چون پرگار، پای آهنین می‌داشتم

تا به کامِ دل چو مرکز گِرد سر گردم تو را

در زمینِ خاکساری نقشِ پا گردیده‌ام

بر امید آن که شاید، پی سپر گردم تو را

چون تو هرگز زیرِ پای خود نمی‌بینی ز ناز

من به امیدِ چه خاکِ رهگذر گردم تو را؟

آفتاب و مه تو را از دور می‌بوسد زمین

من کدامین ذره‌ام تا گِرد سر گردم تو را؟

چون ز بی‌قدری نیم شایستهٔ بزمِ حضور

چشم دارم حلقهٔ بیرونِ در گردم تو را

دامن از گَردِ یتیمی می‌فشاند گوهرت

چون غبارِ خاطر ای روشن گهر گردم تو را؟

یک کمر بسته است در مُلکِ سلیمان کوه قاف

من چه مورم تا سزاوارِ کمر گردم تو را

هر که در هر جا شود گویا به ذکرِ خیرِ تو

گِردِ سر چون سبحه از صد رهگذر گردم تو را

سرمه‌واری از وجودِ خاکیِ من مانده است

بختِ سبزی کو، که منظورِ نظر گردم تو را

گرچه خاکستر شدم، باز از خدا خواهم پری

تا مگر بر گِرد سر، بارِ دگر گردم تو را

حلقهٔ سرگشتگی می‌افتد از پرگار خویش

ور نه صائب می‌توانم راهبر گردم تو را

 
 
 
مشکلات اینترنت
غزل شمارهٔ ۲۳ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم