گنجور

 
صائب تبریزی
 

رخساره ترا ز عرق دیده بان بس است

شبنم برای تازگی گلستان بس است

حال مرا زبان نکند گر بیان درست

رنگ شکسته، درد مرا ترجمان بس است

فرصت کجاست فکر عمارت کند کسی؟

از خارخار سینه مرا آشیان بس است

تشریف قرب در خور این خاکسار نیست

ما را ز دور سجده این آستان بس است

رخساره ترا به نقاب احتیاج نیست

آیینه را فروغ خود آیینه دان بس است

با کجروان اگر نکنی راستی بجاست

با راست خانگان کجی ای آسمان بس است

چون کودکان به چیدن گل نیست چشم ما

ما را رخ گشاده ای از باغبان بس است

طبل رحیل، قافله ای افکند به راه

یک نغمه سنج در همه بوستان بس است

دریا اگر ز آب مروت شود سراب

ما را عقیق صبر به زیر زبان بس است

آزادگان به راحله خود سفر کنند

تخت روان موج ز ریگ روان بس است

زخمی که خشک بند توان کرد نعمتی است

چشم مرا غباری ازین کاروان بس است

صائب اگر ز همنفسان همدمی نماند

کلک سخن طراز، مرا همزبان بس است

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.