گنجور

 
ادیب صابر

چون زلف تو بی قرارم از تو

چون چشم تو با خمارم از تو

ای گشته چو روزگار بدعهد

سرگشته روزگارم از تو

ای حسن تو بی شمار گشته

در حسرت بی شمارم از تو

پر آب دو دیده شد کنارم

تا گشت تهی کنارم از تو

از بی خبری که من شدستم

حقا که خبر ندارم از تو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

زینسان که امیدوارم از تو

خواهش، به جز این، ندارم از تو

عرفی

ای مایه جان فگارم از تو

آخر نظری که زارم از تو

بگشای گره ز زلف مشکین

افتاد گره بکارم از تو

بردار کنی اگر دل من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه