گنجور

 
ادیب صابر
 

گر نه بر آن روی چو دیباستی

عاشقی و عشق نه زیباستی

دیبه اگر روی تو را ماندی

بس دل من عاشق دیباستی

گرنه ز من مهر تو بردی شکیب

دل به هوای تو شکیباستی

بنده خاکت زسویدای دل

کی شدمی گرنه زسوداستی

وعده فردای تو کی خواهمی

گر پس امروز نه فرداستی

سرو سهی گر چو تو بودی به قد

هیچ کسی سرو نپیراستی

راستی از قد تو دزدید سرو

گفتمت اینک سخن راستی

ماه فلک گرچو تو بودی به شب

عاشق مه زهره زهراستی

سخره خورشید نگشتی به روز

گر چو رخت خوب و مهناستی

روی تو گرجلوه نکردی خدای

روی زمین را به چه آراستی

گر دل تو گرد وفا گرددی

در روش کار تو پیداستی

خار جفای تو خوشستی مرا

گر زلبت وعده خرماستی

گل شدی از فخر فلک چارمین

گر کرم صدر اجل خواستی

فخر شرف تاج معالی عالی

آنکه دلش گویی دریاستی

دین به چنان مجد مکرم شده است

گر نشدی سخره دنیاستی

گر فلک انصاف شرف بدهدی

مسند او اوج ثریاستی

چاکر یک چاکر او باشدی

گرنه جهان سفله و رعناستی

بر سر اعداش اجل باردی

گرنه زحل واله و شیداستی

گر بودی کس به سخاوت چنو

نام بخیلی همه برخاستی

کار خردمند مهیا شدی

عیش هنرمند مهیاستی

ابر اگر چون کف تو بخشدی

دیده نرگس همه بیناستی

عارض سوسن همه رنگین شدی

پشت بنفشه همه یکتاستی

باد هوا باده صافیستی

خاک زمین لولو لالاستی

ای که اگر همت تو نیستی

روز هنر چون شب یلداستی

کار معالی همه بازیستی

شغل معانی همه رسواستی

جاه تو را ماندی ار سال و ماه

چشمه خورشید به جوزاستی

گر بودی جایی مقدار تو

جای تو بر گنبد خضراستی

حلم تو گر هیچ مجسم شدی

جزوی از او مرکز غبراستی

جود تو بر مال تو غوغا کند

گنج شدی گرنه زغوغاستی

قیمت والا نگرفتی ثنا

گرنه از آن همت والاستی

ظلم و ستم می نشدی ناتوان

گر تن عدلت نه تواناستی

گرنه تفاوت بودی در میان

گل چو گل و پست چو بالاستی

فایده فضل نگشتی پدید

گر همه کس فاضل و داناستی

ای ملک ساده که هر ملک را

صد یکی از جاه تو پهناستی

رکنی ازاو عالم علویستی

حدی از او گنبد اعلاستی

فصل بهار آمد و گویی در او

لاله و گل وامق و عذراستی

خوب تر از لاله و گل نیستی

یوسف اگر نزد زلیخاستی

گویی از این سبزه سبز لطیف

روی زمین یکسره میناستی

زنده نکردی چمن مرده را

گرنه صبا باد مسیحاستی

ورنه چمن بابت جنت شدی

گل نه در او بابت حوراستی

حور چه گفتی چو بدیدی چمن

کاش که آرام من آنجاستی

لاله تو گویی ز سرشک سحر

جام می لعل مصفاستی

بلبل مست ار نشدی آشکار

زاغ نه پنهان شده عنقاستی

دهر چو اقبال تو برنا شده است

خوش بودی گر همه برناستی

تا مه ناکاسته گویی ز چرخ

صورت روی صنم ماستی

هیچ مبادات ز چرخ اندهی

هیچ مبادت ز جهان کاستی