گنجور

 
ادیب صابر
 

نباشی یک زمان از عشق خالی

که دایم در بلای زلف و خالی

کرا در سر خرد باشد، ندارد

سر از سودای زلف و خال خالی

همی تا عارض چون بدر بینی

به گوژی و نزاری چون هلالی

به قد چون الف تا دل سپردی

به قامت لاجرم هم شکل دالی

خیال دوست تا در خواب دیدی

ز بی خوابی به کردار خیالی

بدان تا بوی زلف یار یابی

همیشه عاشق باد شمالی

چرا زین سان گرفتار فراقی

اگر دایم خریدار وصالی

محل صبر و دل بر باد دادی

ز بی صبری که در کار محالی

گهی چون عندلیب از گل خروشی

گهی چون فاخته بر سرو نالی

ز عشق قامت چون سرو معشوق

چنان گشتی که پندارند نالی

چنانی در غم رخسار چون گل

کت از خارست پندارم نهالی

اگر چون لاله خواهی تا بخندی

وگر چون سرو خواهی تا ببالی

زعشق آن به که بگذاری سگالش

ثنای مجلس عالی سگالی

جمال العتره صدر الموسویین

ابوالقاسم علی تاج المعالی

رئیس شرق مجدالدین که دارد

خطاب از روی دین مولی الموالی

به رنج از کوشش سختش معادی

به ناز از بخشش دستش موالی

به رشک از قدر او چرخ و کواکب

به شرم از جود او بحر و لالی

نظیر آسمان از بی نظیری

همال آفتاب از بی همالی

تو را زیبد بزرگی و جلالت

که فرزند رسول ذوالجلالی

تو شایی مقتدای آل حیدر

که حیدر خصلت و حید خصالی

جهانی در تو غالی گشته بینم

چنان کاندر علی گشتند غالی

سفینه نوح آل مصطفایند

تو صدر و بدر آن فرخنده آلی

تو در چشم خرد نور و ضیایی

تو بر روی هنر حسن و جمالی

تو گردون همت و خورشید قدری

تو میمون طلعت و فرخنده فالی

تو ذل بخلی و عز سخایی

تو اثبات ثنا و نفی مالی

به عدل اندر صلاح هر فسادی

به علم اندر جواب هر سوالی

به وقت لطف با لطف هوایی

به گاه حلم با حلم جبالی

به فکرت غیرت در یتیمی

به خاطر خازن سحر حلالی

نه ای اختر چرا اختر عطایی

نه ای دریا چرا دریا نوالی

به کوشش آسمان کامرانی

به بخشش آفتاب بی زوالی

بدین مر نیکخواهان را سروری

بدان مر بدسگالان را نکالی

ز آثار تو خالی نیست جایی

مگر روز و شبی یا ماه و سالی

همه دلها پر از مهر تو بینم

دوام دولتی یا حسن حالی

به بخشیدن جوادی بی حریفی

به بخشودن کریمی بی ملالی

ثبات عهد را چون اتفاقی

مزاج جود را چون اعتدالی

دهد عفو تو پیران را جوانی

دهد خشم تو شیران را شگالی

اسیران را به شب روز خلاصی

نیاز تشنه را آب زلالی

مرا تا متصل گشتم به خدت

سوی دولت دلیل اتصالی

کنم ذکر تو چون خورشید مشهور

بدین شعری که چون شعری است عالی

به خاطر قاصر از لفظش معزی

به معنی عاجز از نظمش کمالی

به شرق و غرب عالم چون عروسان

کنندش جلوه ایام و لیالی

چو ذکر تو به شعرم زنده ماند

اگر زنده نمانم لاابالی

نهال عمر تو خواهم شکفته

که باغ عز و دولت را نهالی

مثال تو روان و امر نافذ

که در جاه و بزرگی بی مثالی