گنجور

 
ادیب صابر
 

عشقت ز بس که شعبده پیدا کند همی

دل را در آرزوی تو شیدا کند همی

آزرده ام همیشه من از اشک چشم خویش

از بس که راز عشق تو پیدا کند همی

خشنودم از خیال تو کز صورت رخت

با چشم من حکایت حورا کند همی

رومی رخی و باد چو بر زلف تو جهد

از مشک ساده شکل چلیپا کند همی

ماه از شعاع روی تو روشن شود همی

سرو از نشاط قد تو بالا کند همی

آن زلف خم گرفته که طغرای دلبری است

پشت مرا خمیده چو طغرا کند همی

شکر است صد هزار مرا اززبان خویش

کز دو لبت سه بوسه تقاضا کند همی

با صد شکایتم ز زبانت که هر زمان

وصل تو را حواله به فردا کند همی

بر عقل من جمال تو لشکر کشد همی

بر صبر من فراق تو غوغا کند همی

آویخته است زلف تو هاروت را از آنک

پیوسته قصد زهره زهرا کند همی

یکتا شدم زعقل و صبوری و زین مرا

زلف دوتای توست که یکتا کند همی

دل برد عشقت از من و جانم نمی برد

کو را محبت تو محابا کند همی

عنقاست ناپدید و وصال تو خویشتن

از چشم من چو صورت عنقا کند همی

روز فراق تو که نبینم جمال تو

با من حکایت شب یلدا کند همی

آن کن به جای من زلطافت که روز بزم

عکس رخت به ساغر صهبا کند همی

بر من ز تیر غمزه مکن آنچه روز رزم

شمشیر شاه بر دل اعدا کند همی

خسرو علاء دولت و دنیا و دین که دینش

دین را بزرگ و عالی و والا کند همی

اتسز شه زمانه که دریا و کوه را

در جود و حلم طیره و رسوا کند همی

هم تخت را شکوه سکندر دهد همی

هم ملک را عمارت دارا کند همی

روز مصاف در صف اعدا ثبات او

نفی نژاد آدم و حوا کند همی

وقت طرب عنایت بزمش ز تیر ماه

فصل بهار خرم و زیبا کند همی

دور امان رعایت امرش چو نوبهار

فرتوت را به قوت برنا کند همی

شاها به معرکه نکند صد هزار تیغ

زان صد یکی که تیغ تو تنها کند همی

گر صد هزار جان ببرد در یکی نبرد

با او عتاب کن که مواسا کند همی

صورتگر است تیغ تو کز خون دشمنان

بر خاک رزم صورت دیبا کند همی

روی کبود او که مهیا به گوهر است

اسباب دین و ملک مهیا کند همی

رمحت که بر کمیت مبارک شود سوار

فتح سوار دلدل شهبا کند همی

سودای فتح بر سر رمح تو غالب است

آن رزمها که غایت سودا کند همی

چون در هوای معرکه سر بر هوا کند

گویی که قصد گنبد خضرا کند همی

گرچه ز هند رفت و ز یغما نیامده است

جان مخالفان تو یغما کند همی

با زور شرزه شیری و تیرت به روز رزم

در مغز شیر شرزه تماشا کند همی

آن مرکب خجسته که زیر رکیب تو

بر ابر و برق و باد معادا کند همی

برق است برق و نعره تندر زند همی

ابر است ابر و گردش نکبا کند همی

از اختران زحل به محل برتر آمدست

زیرا به همت تو تولا کند همی

زان مشتری ستاره سعد است بر فلک

زیرا زدشمن تو تبرا کند همی

کلکت بدان که در کف دریا سخای توست

قدر سخن چو لولو لالا کند همی

بیننده نی و راه چو بینا رود همی

داننده نی و کار چو دانا کند همی

اسم سخا زبخل لئیمان بمرده بود

آن را کف کریم تو احیا کند همی

رسم عطا کهن شده بود اندر این جهان

او را منایح تو مطرا کند همی

آن داد کوشش تو که گردون دهد همی

آن کرد بخشش تو که دریا کند همی

کلک مبارکت گه توقیع بر بیاض

افعال صاحب ید بیضا کند همی

عفوت به زنده کرده اقبال مجرمان

کار دم و دعای مسیحا کند همی

انصاف منصف تو که صناع حاذق است

خوارزم را به صنعت صنا کند همی

تو یوسفی به مرتبت و عز عدل تو

شهر تو را چو شهر زلیخا کند همی

رعنا نبود گل چو به بزمت نمی رسید

او را جمال بزم تو رعنا کند همی

در قعر بحر در و صدف طیره می شوند

از طبع ما که مدح تو انشا کند همی

نی نی چو طبع ما ز مدیح تو در کند

طبع صدف متابعت ما کند همی

دنیا تویی و هر که مخالف شود تو را

آن دین خویش در سر دنیا کند همی

جاه و جمال خویش تمنا همی کند

آن کس که خدمت تو تمنا کند همی

قصدش دعای خیر تو باشد به روز حج

حاجی که قصد مکه و بطحا کند همی

بر عزم غزو و کشتن کافر غزات را

مزد و ثواب غزو تو اغرا کند همی

غره چرا کند فلک آن را که در ثنات

قصد چنین قصیده غرا کند همی

تا هر چه بنده را بود از عیش و ضد عیش

تقدیر آن خدای تعالی کند همی

عیش هنی تو دار که تاثیر عدل تو

عیش همه زمانه مهنا کند همی