آمد شکسته دل شده با زلف پرشکن
وقت رحیل من بر من دلربای من
دستش ز زل مشک پراکنده بر قمر
چشمش ز اشک لاله روان کرده بر سمن
همچون دهنش دیده پر از در آبدار
گفتی همی به دیده رود درش از دهن
وهم از خیال او وطن لعلت طراز
مغز از نسیم او حسد نافه ختن
گه چشم من ستاره برآورد بی سپهر
گه جزع او عقیق برافشاند بی یمن
آن کرد تیر غمزه او بر دلم که کرد
تیغ علی به حلق پرستنده وثن
گویی جمال یوسف چاهی بدو رسید
تا دل برد به حلقه زلف و چه ذقن
آن خون که ریخت از مژه من وداع او
ساقی به عمر نوح نریزد زخون دن
او را وداع کردم و صبرم وداع کرد
آری وداع صبر بتر در غم و حزن
صد خار برد جان زفراق دو مستمند
صد داغ برد دل زدریغ دو ممتحن
دل را به هجر یار صبوری صواب نیست
کز صعوهای محال بود صید کرگدن
ای حبذا و سود ندارد ز حبذا
دل را به درد دلبر و جان را به درد تن
کز من جدا شدند نه بر روی اختیار
چو من ز اضطرار جدا گشتم از وطن
یاران آن دیار و رفیقان آن فریق
سکان آن مقام و قرینان آن قرن
با من چشیده باده نزهت در آن طل
با من کشیده دامن دولت در آن دمن
از یادشان صبور نباشم به هیچ وقت
و ز مهرشان ملول نگردم به هیچ فن
آری چو جور دور فلک بگذرد ز حد
زان پس به چشم اهل سهر بگذرد وسن
شیر از عرین کرانه کند آهو از قرین
مرد از وطن غریب شود اشتر از عطن
چون شمع روی دوست ندیدم همی به چشم
گفتم که شمع روز نمانده است در لگن
پیش آمدم شبی که کشندهتر از اجل
در پیش من رهی که کشندهتر از محن
بر مشک شب زدیده من توده ناردان
بر خاک ره ز قامت او رسته نارون
راهی چو آسمان که نجومش بود ز ریگ
دشتی چو بوستان که شجر دارد از شجن
طولش چو طول بحر نه لولو در او نه آب
عرضش چو عرض تیه نه سلوی در او نه من
در تیرگی چو روز ستمدیدگان هوا
در روشنی چو روی پری پیکران پرن
رنجی که جان من به همه باب از او کشید
مرغان کشند از آتش سوزان و بابزن
گفتم همی به چرخ چو ببریدم از قمر
جستم همی سکون چو جدا ماندم از سکن
ای نجم نحس بر سر احوال من متاب
ای عنکبوت پرده امید من متن
ای دل طمع ز صحبت معشوق برمگیر
ای صبر دل ز صحبت مهجور برمکن
اینک همی کشم سر اقبال بر فلک
اینکه همی دهم لب امید را لبن
چون عنصری به حضرت محمود زاولی
چون عسجدی به مدح وزیر احمد حسن
اینک زبان و طبع و ضمیرم همی نهند
بار ثنا به بارگه صدر انجمن
مخدوم و صدر موسویان مجد دین علی
بر دین و مجد همچو علی گشته مفتتن
آن صدر بی قرین که به قدر و عطا شده است
با آسمان مقابل و با شمس مقترن
داننده حقایق و خواننده طمع
راننده نیاز و نشاننده فتن
جاهش به مرتبت حسد اوج آسمان
جدش به منقبت شرف صنع ذوالمنن
با علم او ز حیدر کرار زن مثل
بی لفظ او ز جعفر صادق مثل مزن
ای خدمت تو حاجت جوینده سخا
ای مدحت تو حجت گوینده سخن
هم گردش ستاره به قدر تو معترف
هم گردن زمانه به شکر تو مرتهن
مقدار پرده دار تو بیش از سه بوعلی
مداح و مادح تو فزون از سه بوالحسن
با فکرت تو عقل خطیر است بی خطر
با مدحت تو در ثمین است بی ثمن
طیرهست با عطای تو هر زر که در زمین
تیرهست بی ثنای تو هر دُر که در عدن
با مدح تو قبول کند عقل را دماغ
در خدمت تو جامه دهد روح را بدن
بر گنج فضل نیست چو طبع تو قهرمان
در سر علم نیست چو کلک تو موتمن
گویی که با ثنای تو بودند در هنر
زان معتبر شدند به نزدیک مرد و زن
وقت بلاغت از شعرا قس ساعده
گاه فصاحت از امرا سیف ذوالیزن
گرچه ز عالم آمدهای به ز عالمی
گرچه ز خاک رست به از خاک نسترن
دل به ز سینه باشد و جان به ز کالبد
سر به بود ز افسر و تن به ز پیرهن
گرچه یقین و ظن ز دل آید همی پدید
دل را تفاوت است میان یقین و ظن
در منزلت نه مثل مدایح بود هجی
در مرتبت نه جنس فرایض بود سننن
عالم چه باشد ار نبود چون تویی در او
بت کیست گر بدو نبود رغبت شمن
از فضل تو به قدرت یزدان شود مقر
آن کو مقر شده است به یزدان و اهرمن
ایزد کف جواد تو را داد جود و بذل
تا زنده را کفاف بود مرده را کفن
از جود تو چو جود تو را مانعی نبود
زایر درم به بدره همی برد و زر به من
هرگز جواب سایل نعمت ز جود و بدل
همچون جواب سایل رویت نبود لن
گر باشد از بهار سعادت مساعدت
باز آید آن جمال گل تو بدین چمن
مشکن دل ارچه عهد تو بشکست روزگار
کی داشت عهد نیک بر اهل زمین زمن
از اختران مراد که بوده است مستمر
وز روزگار کار که رفته است بر سنن
بی رایضان حکم و قضا رام کی شوند
این مرکبان روز و شب ما به هان و هن
دانی که بر علی و حسین و حسن چه کرد
عهد بد زمانه چه در سر چه در علن
در عهد ما تویی و ندیده است هیچ عهد
مثل تو در فنون و نظیر تو در فطن
تا خازن ثنای توام از ثنای تو
با گنج شایگانم و با دُر مختزن
منت خدای راست که گرچه شدم مُسِن
طبع من است تیغ ثنای تو را مِسَن
از حرمت ثنای تو کردم به شرق و غرب
معروف و منتشر اثر نام خویشتن
گر تیغ و تیر بارد از ایام بر سرم
از نام خدمت تو مرا بس بود مِجَن
تا برزند ز گنبد پیروزه آفتاب
تا بشکفد به نوبت نوروز یاسمن
نوروز باد روزت و پیروز باد بخت
جودت ولی نواز و جلالت عدو فکن
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و درد فراق معشوق پرداخته است. شاعر از غم و اندوه جدایی و رنجی که از دوری محبوب به دل دارد میگوید و آن را با تصاویری زیبا و شاعرانه توصیف میکند. او به زیبایی معشوق و تأثیر آن بر جان و دلش اشاره میکند و همچنین از صبر بسیار در برابر این جدایی سخن میگوید. شاعری که میداند جدایی از محبوب به شدت سخت و دردآور است، از یاران و رفقای خود نیز یاد میکند و اینکه هیچگاه خاطرات خوش آنها از یادش نخواهد رفت. در نهایت، شاعر دوستی و محبت را تحسین میکند و امیدوار است که روزهای خوش دوباره برگردند.
هوش مصنوعی: دلی شکسته و غمگین به دیدارم آمده است، با موهایی زیبا و خاص. زمانی که من آماده رفتن هستم، او به من زندگی میبخشد.
هوش مصنوعی: دست او مانند زلف مشکی است که به دور قمر میچرخد و چشمش چون اشک لالهای است که بر گل سمن جاری شده است.
هوش مصنوعی: او مانند دهانی است که از شیر آب پر شده و انگار که با چشمانش آب از دهانش میریزد.
هوش مصنوعی: افکار و خیالات او به مانند یک خانه یا سرزمین زیباست که در آن، زیباییهایی مانند لعل و جواهر وجود دارد. نسیمی که از این سرزمین میوزد، حسادت و غبطه را برای دیگران به همراه میآورد.
هوش مصنوعی: گاهی چشمان من مانند ستارهای در آسمان میدرخشد و گاهی اشکهای او مانند عقیق بدون دلیل خاصی میریزد.
هوش مصنوعی: چشمان زیبای او به دل من چنان تأثیری گذاشت که مانند ضربهای است که شمشیر علی به گردن پرستنده بت میزند.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد زیبایی یوسف مانند چاهی است که دل را میرباید و در حلقههای زلف و زیباییاش غرق میکند.
هوش مصنوعی: خونی که از چشمان من به خاطر وداع او ریخته شد، ارزشی ندارد که به عمر طولانی نوح برسد. این خون اهمیت بیشتری از خون دیگران ندارد.
هوش مصنوعی: من او را ترک گفتم و صبرم هم از دستم رفت. واقعاً در غم و اندوه، وداع با صبر بدتر است.
هوش مصنوعی: از جدایی دو انسان که از یکدیگر بینصیب ماندهاند، قلبشان پر شده از درد و رنج و مجروح شدهاند. هر کدام از آنها بارها زخمها و غمهای عمیقی را تجربه کردهاند.
هوش مصنوعی: دل به دوری معشوق هیچگاه نباید صبوری کند، زیرا این امید همانند یا آرزویی غیرممکن است که به مانند شکار یک کرگدن معادل است.
هوش مصنوعی: ای کاش که عشق باعث درد دل و جان آدمی نمیشد، زیرا عشق خوب است اما درد و رنج آن برای دل و بدن بسیار سنگین است.
هوش مصنوعی: از من جدا شدند نه به میل و خواسته، مانند من که به اجبار از وطن جدا شدم.
هوش مصنوعی: دوستان آن سرزمین و همراهان آن گروه، هدایتکنندگان آن مکان و همپیمانان آن زمان هستند.
هوش مصنوعی: در کنار من، با لذت و خوشی روزهای خوشی را تجربه کردهای، زیرا در آن بهشت، نعمتها و شادیها به من نزدیک شدهاند.
هوش مصنوعی: هرگز نباید از یاد آنها دلسرد شوم و هرگز نباید از محبت آنها خسته شوم.
هوش مصنوعی: بله، زمانی که مشکلات و سختیهای ناشی از چرخش زمان تمام شود، آنگاه به دیدگان کسانی که در خواب غفلت هستند، سببی از سرزندگی و خوشبختی نمایان خواهد شد.
هوش مصنوعی: شیر از درهای دور میشود، آهو از همنوع خود فاصله میگیرد و مرد در دیار خود غریب احساس میکند، همچنین شتر از محل خود دور میشود.
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی و روشنی که چهره معشوق دارد، حس میکنم مانند شمعی در تاریکی هستم. به همین دلیل به خودم گفتم که دیگر شمعی برای روشنایی نمانده است و همه چیز تاریک و بینور شده است.
هوش مصنوعی: شبی به سراغم آمد که سرنوشت و تقدیر سختتری از هر نشانه و دشواری را در مقابلم قرار داده بود.
هوش مصنوعی: بر روی مشک سیاه شب، تودهای از گلهای ناردان به زمین افتاده که از قامت او، درختی بلند و راست ایستاده است.
هوش مصنوعی: این راهی که به سمت آسمان است، مانند ستارگانش در دل ریگزار دیده میشود. همچنین، این مسیر مانند باغی است که درختانش از شاخههای گیاهان دیگر رشد میکنند.
هوش مصنوعی: این شعر به وصف ویژگیهای طول و عرض میپردازد. طولش به اندازه دریا است، اما در آن نه مرواریدی یافت میشود و نه آبی وجود دارد. عرضش هم به اندازه دشت است، ولی در آن نه پرندهای دیده میشود و نه منی وجود دارد. به این ترتیب، شاعر به عدم وجود چیزهای زیبا و زنده در این فضا اشاره میکند، که نشاندهنده تنهایی یا فقدان در آن محیط است.
هوش مصنوعی: در شبهای تار و ظلمانی که بر ستمدیدگان میگذرد، حال و هوای آنان بسیار غمناک است. اما در روزهایی روشن مانند چهرهی زیبا و روشنی که پریان دارند، حال و هوای زندگی برای آنان میتواند دلانگیز و خوشایند باشد.
هوش مصنوعی: درد و رنجی که من از این موضوع تحمل کردم، مانند آتش سوزانی است که پرندگان را میسوزاند و باعث مرگ آنها میشود.
هوش مصنوعی: گفتم وقتی از قمر جدا شدم، مانند چرخ میچرخم و از سکون و آرامش فرار میکنم. وقتی از آرامش جدا شدم، حس میکنم که در حال تلاطم و بیقراری هستم.
هوش مصنوعی: ای ستاره شوم، بر سر سرنوشت من نتاب، ای عنکبوت، پرده امید من را نچسب.
هوش مصنوعی: ای دل، امیدی به همراهی محبوب نداشته باش، و ای صبر، در کنار دوری او صبور نباش.
هوش مصنوعی: اکنون من به اوج موفقیت خود دست یافتهام، و در این مسیر، به آرزوهایم امیدی تازه میبخشم.
هوش مصنوعی: چون عنصری در مدح محمود زاولی به زیبا و شایستهای مانند طلا در وصف وزیر احمد حسن.
هوش مصنوعی: اینک زبان و احساس و ذهن من همگی در حال ستایش و تقدیر در جایگاه عالی و محترم هستند.
هوش مصنوعی: این بیت بیانگر این است که شخصیتهای صاحبمقام و برجستهای که در عرصه دین و دانش قرار دارند، به قدری در معرض آزمایش و چالشها قرار گرفتهاند که همانند حضرت علی، بر دین و افتخار خود ایستاده و با عزت و اعتبار به کار خود ادامه میدهند.
هوش مصنوعی: آن نوید خوشبختی و مقام والا که به اندازه و بخشش داده شده است، در برابر آسمان قرار دارد و با خورشید همراه است.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که کسی که به درستی واقعیتها را درک میکند و اطلاعات لازم را به دیگران منتقل میکند، میتواند به نیازهای دیگران پاسخ دهد و آنها را از خطرات یا مشکلات آگاه کند.
هوش مصنوعی: مقام و منزلت او به اندازهای بلند است که حسادت دیگران را برمیانگیزد، و در اصل و نسبش چیزهایی وجود دارد که نشاندهندهی بزرگمنشی و فضل خداوند است.
هوش مصنوعی: با دانش او مانند حیدر کرار خودت را بباز، و از کلمات او در حقیقت مانند جعفر صادق دوری کن.
هوش مصنوعی: ای تو، که کمک و نیکیات نیازمند را برآورده میکند و ستایش تو دلیل و مدرک سخنوران است.
هوش مصنوعی: ستارهها به اندازه محبت تو تسلیم هستند و زمان نیز به خاطر شکرگزاری تو وابسته شده است.
هوش مصنوعی: مقدار ارادت و محبت تو برای من از حد تصور فراتر است و ستایشگران و مداحان تو نمیتوانند به اندازهای که من به تو ارادت دارم، تو را ستایش کنند.
هوش مصنوعی: با اندیشهی تو، عقل به دور از خطر است و با ستایش تو، ارزشمند و بیقیمت خواهد بود.
هوش مصنوعی: هر گلی که از دستان تو هدیه شده، زیبا و ارزشمند است، چون در زمین بیحضور تو هیچ چیز لذتبخش و زیبا نیست. هر دروازهای که به بهشت منتهی میشود، بدون ذکر تو هیچ معنایی نخواهد داشت.
هوش مصنوعی: عقل به خاطر تو احترام و جایگاه ویژهای را قبول میکند و روح برای خدمت به تو، جسم را به خود میگیرد.
هوش مصنوعی: در بین دانش و علم، آنچه ارزشمند است، استعداد و طبع قوی توست، زیرا بدون این ویژگیها، علم و دانش به تنهایی نمیتواند به نتیجهای برسد. توانایی تو مانند قلمی است که میتواند امانتدار خوبی برای انتقال دانش باشد.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که به خاطر ستایش و تمجید از تو، در هنر و مهارت خود به درجهای معتبر و قابل قبول رسیدهاند، که نزد انسانهای بزرگ و با اهمیت شناخته شدهاند.
هوش مصنوعی: در زمان بلاغت و بیان هنری، شاعران مانند ساعده (دست) عمل میکنند و در زمان فصاحت و سخنوری، امرا و حکام مانند شمشیر ذوالیزن ظاهر میشوند.
هوش مصنوعی: هرچند که از دنیای مادی آمدهای، اما با ویژگیهای برتر و اصیلتری به دنیا آمدهای. هرچند که از خاک برخاستهای، اما از خاک گل نسترن، که نماد زیبایی و لطافت است، بهتر و خالصتر هستی.
هوش مصنوعی: دل از سینه بهتر است و جان از بدن ارزش بیشتری دارد. سر از تاج باارزشتر است و بدن از لباس با اهمیتتر.
هوش مصنوعی: یقین و گمان هر دو از دل انسان میجوشند، اما دل به وضوح میداند که این دو با هم متفاوتاند.
هوش مصنوعی: در مقام تو، مانند ستایشها و تحسینها نیست و در سطح وجود تو، احکام و وظایف دینی جایگاه خاصی ندارند.
هوش مصنوعی: اگر تو در این عالم نبودی، چه معنایی داشت؟ و اگر تو نباشی، ارزش بت چیست وقتی کسی به آن تمایل ندارد؟
هوش مصنوعی: با لطف و کرم تو، قدرت خداوند تحقق مییابد؛ جایگاهی که به خداوند و اهریمن تعلق دارد، فقط به واسطهٔ نعمتهای تو محقق میشود.
هوش مصنوعی: خداوند به تو بخشندگی و نیکی عطا کرده است تا زندهها از نعمتهای تو بهرهمند شوند و مردگان نیز با کفن خوب از دنیا بروند.
هوش مصنوعی: از generosity و بخشندگی تو هیچ حائلی وجود ندارد. زایر (مسافر) درم را به سادگی در کیسهاش میگذارد و طلا را به من میدهد.
هوش مصنوعی: هرگز پاسخ کسی که از نعمت و بخشش سؤال میکند، مانند پاسخ کسی که به رویت مینگرد، نیست.
هوش مصنوعی: اگر بهار خوشبختی کمک کند، چهره زیبای تو دوباره به این باغ خواهد آمد.
هوش مصنوعی: دل را نشکن، زیرا اگرچه وعدهات را شکست، آیا روزگار هرگز به اهل زمین وعدههای خوب داده است؟
هوش مصنوعی: از ستارهها درخواست مطلوب روشن است و از زمان، فعالیتی که بر اساس عادتها و روشها پیش رفته، ملموس و مشخص است.
هوش مصنوعی: بدون نظر و اراده، حکم و سرنوشت چگونه میتواند بر این مرکبها که در روز و شب ما را میرانند، تسلط یابد؟
هوش مصنوعی: میدانی که چه بر سر علی، حسین و حسن آمد؟ زمانه و سرنوشت چقدر در خفا و آشکار بر آنها سخت گرفتند.
هوش مصنوعی: در زمانه ما، تو بهترین هستی و هیچ عهدی مانند تو در مهارتها و ذکاوت وجود ندارد.
هوش مصنوعی: من به قدری گستاخی و شجاعت تو را ستایش کردهام که در درون من گنجینهای از تمجیدها و یادگاریها از تو باقی مانده است.
هوش مصنوعی: سپاسگزارم از خداوند که هرچند زمانم گذشته است، اما هنوز هم روحیهام به تیزبینی و زیبایی ستایش تو مشغول است.
هوش مصنوعی: به خاطر ارادت و توصیف تو، شهرت و اثر نام خود را در شرق و غرب گسترش دادم.
هوش مصنوعی: اگر دشمنی و آزار زمانه بر من بریزد، تنها نام تو برای من کافی است تا تاب بیاورم.
هوش مصنوعی: تا زمانی که آفتاب از بالای گنبد طلایی بخارافزار برمیخیزد، تا اینکه در نوبت خود، گل یاسمن در عطر و زیبایی بهاری شکوفا شود.
هوش مصنوعی: نوروز مبارک باشد و روزگارت پر از خوشبختی و نعمت. بزرگواری و شکوه تو دشمنان را دور کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گفتم گلست یا سمنست آن رخ و ذقن
گفتا یکی شکفته گلست و یکی سمن
گفتم در آن دو زلف شکن بیش یا گره
گفتایکی همه گره است و یکی شکن
گفتم چه چیز باشد زلفت در آن رخت
[...]
کردم تهی دو دیده بر او من چنانک رسم
تا شد ز اشکم آن ز می خشک چون لژن
من کرده پیش جوزا، وز پس نبات نعش
اینهم چو باد بیزن و آنهم چو با بزن
ای گلبن روان و روان را بجای تن
پیش آر جام و تازه کن از راح روح من
زان می که رنگ و بوی تقاضا کند ازو
د رکوهسار لاله و در باغ یاسمن
خمری که مشک خفته و بیدار در دو حال
[...]
زیرا که نیست از گل و از یاسمن کمی
تا کم شدهست آفت سرما ز گلستان
تا باد ماه آبان بگذشت در چمن
شد زرد و پر ز گرد به اندر چمن چو من
چون تخته های زرین بر نیلگون پرند
برگ چنار ریخته از باد در چمن
بر شاخ نار نار کفیده نگاه کن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.