گنجور

 
ادیب صابر
 

شکر بارد همی از ناردانش

قمر تابد همی از گلستانش

شکر طعم و قمر نور است طبعم

همه ساله ز وصف این و آنش

کمر بر خیزران بسته ندیدی

یکی برخیز و بنگر در میانش

زمانه رستخیز آورد بر من

ز عشق آن کمر وان خیزرانش

به صورت ماه تابان است لیکن

زچشم من به آید آسمانش

به قامت سرو سیمین است و آن به

که باشد خانه من بوستانش

بدان ماند که بخریدند و بردند

به مصر از چاه کنعان کاروانش

بدان مانم که بوی پیرهن کرد

دو چشم تیره روشن در زمانش

بیامد دوش وز مستی که او داشت

همی پیچید چون زلف آن زبانش

رخش خورشید و می بر کف چو خورشید

ستاره در لب چون ناردانش

چه مشک آمد سر زلفش که هرگز

ندارد آتش عارض زیانش

به جز رخسار او باغی ندیدم

که باشد مشک و عنبر باغبانش

به خلق زین دین ماند معطر

نسیم حلقه عنبر فشانش

جمال الساده بوطالب که دین را

جمال آمد جلال خاندانش

اجل فخر المعالی کز معالی

سزد بر اوج علیین مکانش

جهان فخرد و فضل و قدر و رتبت

نبوده مثل و همتا در جهانش

خداوندی که پر در چون صدف شد

ز وصف او زبان مدح خوانش

زمین سالکن و خاک گران را

سبک خواند همی حلم گرانش

همی بر آسمان جوید تفاخر

زمین مشرق از نام و نشانش

امید و آرزو مهمان اویند

فلک بادا به دولت میزبانش

جمال عالم است اندر کمالش

کمال حکمت است اندر بیانش

ز جود اوست قوت جان احرار

هزاران جان ما پیوند جانش

همه ساله ز بی عیبی و پاکی

نهان غیب را ماند نهانش

چنو باید خداوند و هنرمند

که بی عیب آفریند غیب دانش

بنای علم و حکمت را به عالم

بلندی داد کلک اندر بنانش

گمان نیک مردان شد یقینش

یقین فیلسوفان شد گمانش

ز ترمذ سوی بلخ افتاد عزمم

بدان تا شاد مانم در امانش

همی تا بی جوانی خرمی نیست

جوانی باد با بخت جوانش

چو دارد در بزرگی هر چه دارد

چه خواهم جز بقای جاودانش