گنجور

 
ادیب صابر
 

جور از این برکشیده ایوانست

که بر او مشتری و کیوانست

دم سردی که برکشد مردم

هم از این برکشیده ایوانست

آدمکی را ز دور این ایوان

جور انواع و رنج الوانست

گرچه گه سعد و گاه نحس دهد

ور چه گه رزق و گاه حرمانست

زو چه نالی که چون تو مجبورست

زو چه رنجی که چون تو حیرانست

شحنه کارگاه تقدیر است

حاجب بارگاه سلطانست

نایب پرده دار اسرار است

پرده رازهای پنهانست

دورر او هر چه کرد و هر چه کند

کرده کردگار کیهانست

جان که جان آفرین به ما داده ست

ملک ما نیست بلکه مهمانست

نزد برنا و پیر عاریتی است

مرگ در حق هر دو یکسانست

ساقی مرگ را به بزم اجل

ساتگینی همیشه گردانست

در چنین بزم با چنین ساقی

دوستگانی سپردن جانست

جان به جان آفرین دهد روزی

آنکه ما را چو جان جانانست

جان چو با زندگان نخواهد ماند

زنده از زندگی پشیمانست

آن سه دانا که هر یکی ز یشان

فیلسوف زمین یونانست

طب و جز علم طب در این عالم

یادگار علوم ایشانست

به سه علت ز جان جدا ماندند

جان سپردن نه کار آسانست

هر یکی را به علتی بردند

گرچه درمان آن بسی دانست

آن یکی رنجه دل شد از اسهال

گفتی اسهال نیست طوفانست

آب را در خم شکسته ببست

شکم خویش بست نتوانست

جان بداد و علاج سود نداشت

جان نه در بر به عهده و پیمانست

دیگری را پدید گشت امساک

گفت تدبیر درد درمانست

جان به درمان نماند در براو

رفتن جان به حکم و فرمانست

جان آن دیگری به فالج رفت

بترین رنج جانور آنست

تا بدانی که از برای اجل

نام هر زنده ای به دیوانست

زندگی را زوال در پیش است

زنده بی زوال یزدانست

(تن به زندان گور خواهد ماند

گر چه جان را به جای زندانست

مرگ چون موم نرم خواهد کرد

تن ما گر ز سنگ و سندانست

عاقبت بی حیات خواهی گشت

گر غذای تو آب حیوانست

تا ننازی به دولت و نصرت

که همه نصرت تو خذلانست

در جهان نصرت پسندیده

کردن طاعت جهانبانست

هر زیادت که جز به طاعت اوست

بتر از صد هزار نقصانست

جز به طاعت نجات نتوان یافت

سبزه را تازگی ز بارانست

جز به دانش مراد نتوان دید

چرخ و مه را بقا ز دورانست

ور به روی و ریاست طاعت تو

پس همان طاعت تو عصیانست

در جهان نصرت پسندیده

کردن طاعت جهانبانست)

ای تو را خانه های آبادان

خانه دینت سخت ویرانست

غم ایمان خویش خور که تو را

روز محشر امان به ایمانست

وگر ایمانت هست و تقوی نه

خاتم ملک بی سلیمانست

چشم گریانت کو ز ترس خدای

گر ز محشر دل تو ترسانست

خوش همی خند و هیچ باک مدار

که ز ظلم تو خلق گریانست

بره بریان کنی ز مال یتیم

آن بره نیست خوک بریانست

همه کارت خور است و آسایش

مخور آسان که این خور آسانست

کار دنیا اگر فراهم شد

کار عقبیت بس پریشانست

می ندانی که از خدای جهان

با تو در روز و شب نگهبانست

نفسی در رضای نفس مزن

کان نفس در رضای شیطانست

عدل و انصاف و رحم عادت کن

گر مرادت رضای رحمانست

عمر کان بی رضای حق گذرد

بر همه اهل عمر تاوانست

گر به نزدیک خود مسلمانی

این نه رسم و ره مسلمانست

توشه راه آخرت بردار

که رهی دور و پر بیابانست

توشه تو نه رکوه آب است

توشه تو نه سفره نانست

زهد و اسلام و طاعت و تقوی است

علم و ایمان و عدل و احسانست

شعر صابر ز بحر خاطر و طبع

غصه در و رشک مرجانست

گفته او شنو که گفته او

نه ز جنس فلان و بهمانست