گنجور

 
ساغر کنگاوری

دل که دور فلکش خون سازد

چاره‌اش باده گلگون سازد

چاره درد دل مجروحم

زلف مشکین لب میگون سازد

کام اگر می‌طلبی عشق طلب

در گداییت چو قارون سازد

درد عشاق شفا کی یابد

از دوایی که فلاطون سازد

گردم جام مگر ساغر را

فارغ از گردش گردون سازد