گنجور

 
ساغر کنگاوری

سخت دلتنگم از اوضاع جهان ساقی کو

عمر بر باد فنا رفت می باقی کو

تا به کی محنت هجران و غم قرب رقیب

غیرت عشق چه شد غایت مشتاقی کو

زهر غم کرده قلک اهل صفا را به مذاق

می صافی که کند بر همه تریاقی کو

می بخور نی غم بیهوده که عالم فانی‌ست

آن که مانده است و بماند به جهان باقی کو

زاین همه قول هوسناک سروری نفزود

مطرب از پرده غم نغمه عشاقی کو

بینمت خرقه و سجاده به می آلوده

زاهدا آن همه سالوسی و زراقی کو

ساغر از گردش ایام فتاده است ز پا

گیردش دست به یک دور قدح ساقی کو

بهر یک لقمه نان منت دونان چه کشم

یا علی قاسم الارزاقی رزاقی کو