گنجور

 
ساغر کنگاوری

دل چون جام جهان‌بین ز خدا می‌طلبم

وز خدا آینه غیب‌نما می‌طلبم

بوی جان از دم عیسی نفسی می‌جویم

فیض روح القدس از باد صبا می‌طلبم

رهرو عشقم و صد وادی حیرت در پیش

مدد از همت مردان خدا می‌طلبم

جان به خاک در جانان به ارادت سپرم

یعنی از چشمه خضر آب بقا می‌طلبم

به جفایی دل ما شاد نمی‌دارد دوست

تو من خام‌طمع بین که وفا می‌طلبم

سخت بی‌زارم از این خرقه آلوده خویش

دلق پیشینه بی‌رنگ ریا می‌طلبم

بر من از صومعه‌ها کار فروبسته نماند

فتح بابی ز در میکده‌ها می‌طلبم

دانه‌ها سبز بسی کرده‌ام از کشت امید

سایه تربیت از ابر عطا می‌طلبم

دارم از طره مشکین تو صد نافه چین

ناف آهوی ختن را به ختا می‌طلبم

ساقی از بزم طرب می به هوس‌ناکان ده

که من از محفل غم جام بلا می‌طلبم

تیره‌بختم ز شب هجر و سحر می‌خواهم

دردمندم ز غم عشق و دوا می‌طلبم

ساغر بیدل و دینم نیم از اهل صلاح

شرف صحبت ارباب صفا می‌طلبم