گنجور

بخش ۱ - سرآغاز

 
سعدی
سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت
 

نفس می‌نیارم زد از شکر دوست

که شکری ندانم که در خورد اوست

عطایی است هر موی از او بر تنم

چگونه به هر موی شکری کنم؟

ستایش خداوند بخشنده را

که موجود کرد از عدم بنده را

که را قوت وصف احسان اوست؟

که اوصاف مستغرق شأن اوست

بدیعی که شخص آفریند ز گل

روان و خرد بخشد و هوش و دل

ز پشت پدر تا به پایان شیب

نگر تا چه تشریف دادت ز غیب

چو پاک آفریدت بهُش باش و پاک

که ننگ است ناپاک رفتن به خاک

پیاپی بیفشان از آیینه گرد

که مصقل نگیرد چو زنگار خورد

نه در ابتدا بودی آب منی؟

اگر مردی از سر به در کن منی

چو روزی به سعی آوری سوی خویش

مکن تکیه بر زور بازوی خویش

چرا حق نمی‌بینی ای خودپرست

که بازو به گردش درآورد و دست؟

چو آید به کوشیدنت خیر پیش

به توفیق حق دان نه از سعی خویش

به سرپنجگی کس نبرده‌ست گوی

سپاس خداوند توفیق گوی

تو قائم به خود نیستی یک قدم

ز غیبت مدد می‌رسد دم به دم

نه طفل زبان بسته بودی ز لاف؟

همی روزی آمد به جوفش ز ناف

چو نافش بریدند و روزی گسست

به پستان مادر در آویخت دست

غریبی که رنج آردش دهر پیش

به دارو دهند آبش از شهر خویش

پس او در شکم پرورش یافته‌ست

ز انبوب معده خورش یافته‌ست

دو پستان که امروز دلخواه اوست

دو چشمه هم از پرورشگاه اوست

کنار و بر مادر دلپذیر

بهشت است و پستان در او جوی شیر

درختی است بالای جان پرورش

ولد میوه نازنین بر برش

نه رگهای پستان درون دل است؟

پس ار بنگری شیر خون دل است

به خونش فرو برده دندان چو نیش

سرشته در او مهر خونخوار خویش

چو بازو قوی کرد و دندان ستبر

براندایدش دایه پستان به صبر

چنان صبرش از شیر خامش کند

که پستان شیرین فرامش کند

تو نیز ای که در توبه‌ای طفل راه

به صبرت فراموش گردد گناه

 


با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رضا نوشته:

درختی است بالای جان پرورش
ولد میوه نازنین بر برش

👆☹

سید احمد مجاب نوشته:

غریبی که رنج آردش دهر پیش
(بدارو ) دهند آبش از شهر خویش یعنی با آب شهرخودش درمانش می کنند

👆☹

حمیدرضا محمدی نوشته:

که را قوت وصف احسان اوست؟
که اوصاف مستغرق شأن اوست

* شأن عموما و خصوصا در جایگاه قافیه در شعر فارسی شان خوانده می‌شود - می‌گوید چه کسی می‌تواند خوبی او را توصیف کند که صفتهای خوب خودشان غرق شأن و مقام بزرگ او هستند

ز پشت پدر تا به پایان شیب
نگر تا چه تشریف دادت ز غیب

* شیب = پیری - از زمان شکل گرفتن نطفه تا پیری …

پیاپی بیفشان از آیینه گرد
که مصقل نگیرد چو زنگار خورد

* آیینه منظور دل است، مصقل = ابزاری که با آن فلزات زنگ زده را صیقل می‌داده‌اند، زنگار = زنگ زدگی، کدری - می‌گوید پشت سر هم از آینه دلت گردها را پاک کن چون وقتی گردها زیاد و انباشته شد و تبدیل به زنگ زدگی شد با هیچ ابزاری نمی‌توان این زنگها را پاک کرد

نه در ابتدا بودی آب منی؟
اگر مردی از سر به در کن منی

* منی در مصرع اول نطفه، منی در مصرع دوم خودبزرگ‌بینی و منم منم کردن

چو روزی به سعی آوری سوی خویش
مکن تکیه بر زور بازوی خویش

* روزی = رزق

چرا حق نمی‌بینی ای خودپرست
که بازو به گردش درآورد و دست؟

* چرا خدا را نمی‌بینی که آن بازو و دست را به حرکت درآورد؟

نه طفل زبان بسته بودی ز لاف؟
همی روزی آمد به جوفش ز ناف

* جوف = شکم

غریبی که رنج آردش دهر پیش
به دارو دهند آبش از شهر خویش

* دهر = روزگار، می‌گوید به کسی که دور از زادگاه و وطن خودش روزگار بلا بر سرش می‌آورد آب شهر خودش را به عنوان دارو می‌دهند در ادامه توضیح می‌دهد که شیر مادر مثل همین آب شهر خود برای فرزند است که از وطن اولیه کودک یعنی شکم مادر به او می‌رسد

پس او در شکم پرورش یافته‌ست
ز انبوب معده خورش یافته‌ست

* اُنبوب = لوله (اَنبوب به فتح الف هم داریم و کلمه دیگری است به معنی فرش و البته سماط (سفره) که شاید اینجا هم مناسب باشد، اما در اینجا مستند به این که همین بیت شاهد کلمه اُنبوب در لغتنامه دهخداست به ضم الف خوانده شد)

درختی است بالای جان پرورش
ولد میوه نازنین بر برش

* ولد = فرزند

چو بازو قوی کرد و دندان ستبر
براندایدش دایه پستان به صبر

* صبر در این بیت و بیت بعد به معنای گیاه تلخی است که برای از شیر گرفتن بچه آن را به پستان مادر می‌مالیده‌اند، در بیت آخر معنی متداول صبر یعنی شکیبایی را می دهد

👆☹

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید