گنجور

 
ابوالفرج رونی
 

از آن پس که بود اخترم درو بالی

سعادت بدو داد پری و بالی

همه لون و حالم نه این بود و گشتم

ز لونی بلونی ز حال بحالی

از این گونه گشت ست پرگار گردون

چنین حکم کرداست ایزد تعالی

که آید پس هر نشیبی فرازی

که باشد پس هر فراقی وصالی

بدان چرخ همت رسانید بختم

کز او چرخ هفتم نماید هلالی

در آن باغ دولت نهالی نشاندم

که در وی چو طوبی بود هر نهالی

گزیدم پناهی و حصنی و پشتی

مواصل به جاهی و عزی و مالی

من و خدمت خاک درگاه صاحب

که او را جز او کس ندانم همالی

ابونصر منصور کز نسل آدم

چو آلش به عالم نبود است آلی

جهان کدخدائی که از عقل وجودش

همی داشت خواهد جهان چون عیالی

چه شخصی است یارب که روح القدس را

نیابی فزون از کمالش کمالی

سر همتش وهم اگر باز یابد

چو پایش نیابد همی پای مالی

قوی رأی او را ثبات ست لیکن

ثیابی که نفزاید از وی ملالی

دهد مهر او نعمتی چون بهشتی

نهد کین او دوزخی بر سفالی

نگشتی به علت کس از طبع گروی

نکردی به هیبت ز شیری شکالی

به جیب آمد او را نجیب زمانه

همی پیچدش حکم او چون دوالی

زهی نقطه عمده بخت و دولت

ترانی زوالی و نی انتقالی

امل صحف عهد تو نگشاد هرگز

که اندر وفا بر نیامدش فالی

تو آن مایه اعتدالی فلک را

که طبع از تو جوید به لطف اعتدالی

تو آن گوهر احتمالی جهان را

که نفس از تو خواهد به صبر احتمالی

همی تا به تقدیم و تأخیر عالم

مقدم شود بر جوابی سوالی

اگر نیک خواهد ترا نیک خواهی

وگر بدسگالد ترا بدسگالی

یکی را ز گردون مبادا گزندی

یکی را به گیتی مبادا مجالی