گنجور

 
ابوالفرج رونی
 

ماه ملک آمد از خسوف برون

تخت ازو یافت رتبت گردون

برد نورش ز ثابتات شکوه

داد سیرش به حادثات سکون

باز بر برگرفت باطل دست

باز بر هم نهاد فتنه جفون

نرم شد نرم چرخ تیز و درشت

رام شد رام دهر تند و حرون

آب در جوی عدل گشت گلاب

نوش در کام ظلم شد افیون

برکشید از نیام صیقل ملک

سیف دولت زدوده آینه گون

چشم زخمی که بر هدی زده بود

برزند خویشتن به شرک اکنون

رای سیفی سرای پرده فتح

سوی هندوستان برد بیرون

از تف تیغ لشکر اسلام

بر رگ کفر در بجوشد خون

میغ بندد بلا و ژاله زند

بشکند پشت کفر و کافر دون

نه چنان ژاله کش بگرداند

ژاله را نان ز کشتها بفسون

یک جهان بت پرست و بت بینی

لگد روزگار کرده نگون

پای رایان گرفته دست زمین

بشکم درکشیده چون قارون

خسروا چون ولایت آذر

آمد اندر تصرف کانون

رزم را آذری فروز چنانک

دل مهیال باشدش کانون

آذری کز نهیب سوزش او

شوربخت است راسل ملعون

آتشی کاندر او دو جوهر اوست

جوهر دیو پال بود اندون

تا چو پروانه حرص جمع کند

خلق را گرد آتش التون

باره ملک را تو دار قوی

خانه عدل را تو باش ستون

امر تو باد بر زمانه روان

عمر تو باد با ابد مقرون

نیک خواهانت مقبل و شادان

بدسگالانت مدبر و محزون