گنجور

 
ابوالفرج رونی
 

ز کسب جاه پدر شاد باد و برخوردار

زریر نجم سپه پروری سپهسالار

عزیز نامی و اصلی که شاخ نسبت او

به جای میوه و گل عز و رفعت آرد بار

سپهر همت او را به اوج برده علم

زمانه حشمت او را بر آب کرده نگار

گه مظالم او حق بلند و باطل پست

بر صلابت او دین عزیز و دنیا خوار

ز گنج او شره و آز فانی او باقی

ز بخت او شغب و فتنه خفته او بیدار

کند به خشم همه عنف ذاتش الا ظلم

کشد به حلم همه رنج عرضش الاعار

ازو لطیف تر اندر عیار چیست بگو

از او شجاع تر اندر مصاف کیست بیار

ببخشد و ننهد منت و نخواهد شکر

بکوشد و ندهد مهلت و نپیچد کار

صهیل تازی کوشای او به قلعه نای

حنین بختی دوشای او به قلعه نار

هنوز رایت منصور او به ظاهر هند

رسید هیبت شمشیر او به دریا بار

ز اصل مولد او طالعی نگاشته یافت

منجمی و فروشد به غور آن هشیار

چه گفت گفت که این شرزه شیر زود نه دیر

به نعل باره بکوبد زمین سکندروار

نه منهال جهد دونه صدومه دینال

نه با سلیق جهد زو نه به شکر و مه بار

فرا شود بسراندیب و رای زرین را

به میخ سیمین دوزد چو نقش بر دیوار

به حرب بار ملک تازد و به نیزه فتح

ز اسک بار برآرد به قهر . . .

یکی خرامد و از فتح زود پیل آرد

چه پیل کرگدن پیل گیر شیر شکار

به پشت عرش سلیمان به سینه هیکل دیو

به گوش قالب صرصر به چشم روژان نار

به کوشش اندر خرطوم او پلنگ افکن

به جوشش اندر حلقوم او نهنگ اوبار

سلاح نصرت و دندانشان فساد صلاح

حصار دولت و بالایشان مترس حصار

نهال فال منجم درخت طوبی گشت

به آب تربیت شهریار گیتی دار

نظام دولت مسعودیان ملک مسعود

که اختیار خدای ست و افتخار تبار

صدای دولت عالی ز کوس او اکنون

به شرق و غرب رساند برید لیل و نهار

اگر مخالف ملکش فرو خزد به زمین

برآرد او را اطراف بسته چون کفتار

کراست از همه شاهان و خسروان جهان

چنین سپهبد رزم آزمای نیزه گذار

روان رستم دستان بسود نتواند

غبار حلقه آورد او گه پیکار

چو نقره خنگ برانگیزد و به خصم رسد

چه یک سوار زره دار خصم او چه هزار

به تیر تلخ کند چشمه مسام زره

به تیغ شور نهد مهره قفای سوار

بزرگ طبعا گردن کشا خداوندا

توئی که فضل تو عام است بر صغار و کبار

توئی که بی تو عطارانه اصل هست و نه فرع

توئی که بی تو سخارانه پود هست و نه تار

خطیب رحم تو گوید دعای مستغفر

طبیب مهر تو داند دوای استغفار

به عون کس نشود بنده تو مستظهر

اگر به عون تو او را نباشد استظهار

همیشه تا به زمین گونه گونه باشد گل

همیشه تا به زمین تیز تیز گردد خار

منش به عیش فرست و هوا به لذت دان

روان به رامش پیوند و دل به لهو سپار

جهان گشای و بر او داغ کامرانی نه

زمین نورد و در او تخم نیکنامی کار