گنجور

 
ابوالفرج رونی
 

از جهان آفرین هزار هزار

آفرین باد بر سپهسالار

بو حلیم زریر شیبانی

پیل صفدار و شیر آتش کار

آنکه بفراشت شرع را گردن

آنکه بفزود ملک را بازار

آنکه آسیب تیغ او برسید

از لب سند تا به دریا بار

آنکه در هر هنر مهانل کرد

دشت بی مرد و کوه بی دیوار

آنکه بگذاشت راه با نرسی

ظفر و فتح بر یمین و یسار

آنکه معبود اهل ملهی را

خرد بشکست و ضبط کرد حصار

آنکه بر دل نهاد کی راکی

آنکه در دیده خست خان را خار

آنکه آثار غزوش ار شمرند

عاجز آید ز شرح آن گفتار

فضل ایزد شناس کارش را

که مر آن را پدید نیست کنار

هر که با او برابری طلبد

گو چنین یک دو کار کرد به یار

نیزه بستان و حمله بر بر جای

لشکر دیو پال را بردار

باسها به قلعه شوسوی جنگ

تو به یک پیل از او برآر دمار

«آنگه ره را به دست ساز آئین

در میان هزار و اند سوار»

«دست بردارد از کناره او

گرد کن بارگی بیفکن بار»

کیست امروز دین و دولت را

محتشم تر ز ذات او معمار

نوبهاری ست عدل او خرم

دهر از او شادکام و برخوردار

شربت جود او دهد صحت

هر کرا نیستی کند بیمار

گوئی ارزاق خلق را تقدیر

بر دل و دست او نبشت ادرار

عز او محو کرد کرده ذل

فخر او پاره کرد پرده عار

حاسدش را اگر وفات آید

هم نیابد پس از وفات قرار

جان او را حطب کند آتش

تن او را ادب کند کفتار

ور هوا دار او گذشته شود

نبرد مار تربتش بکوار

زان کجا گردباد هیبت او

برکشد تربتش ز دیده مار

ای چو ذات خرد غنی به شرف

وی چو عرض هنر صحی زعوار

چرخ پست است و همت تو بلند

دهر مست است و رای تو هشیار

نیست در ملک عدل تو مظلوم

نیست در عدل ملک تو آوار

آسمانی ست عزم تو گردان

پاسبانی ست حزم تو بیدار

گردد از مال تو امل منعم

خواهد از تیغ تو اجل زنهار

تا نروید ز جرم آتش گل

تا نخیزد ز طبع آب غبار

همه امسال های دولت تو

بهتر از پار باد و از پیرار

با تو دور فلک به نصرت جفت

با تو جمع فلک به حسبت یار