گنجور

 
رضی‌الدین آرتیمانی

نتوان گذشتن آسان از آن کو

گل تا بگردن، گل تا بزانو

از دست آن شست مشکل توان رست

صیاد ما را سخت است بازو

حرف خلاصی فکر محالی است

فکری دگر کن حرفی دگر گو

دل میربایند جان میستانند

شو خان به بازی، شیران به بازو

زان مه که گاهی پهلوی غیر است

صد داغ داریم، پهلو به پهلو

تا رو نهٰادیم در عٰالم عشق

با هر دو عالم گشتیم یکرو

از دوست نتوان ما را بریدن

ناصح تو مینال، مشفق تو میگو

هم جان ستانند، هم دلفریبند

آن زلف و کاکل، آن چشم وابرو

گوئی که بوئی ز آن گل شنیدم

خود را نیٰابی، یابی گران بو

چون به توان کرد عاشق به تدبیر

کی خوش توان کرد دندان به دارو

بی می خرابم بی‌جرعه مدهوش

زان لعل میگون زان چشم جادو

گفتم رضی را سر نه بدین در

کارش همین است در آن سر کو

 
 
 
گنج‌نامهٔ حاجی‌جلال
مجذوب تبریزی

زاهد چه سازم با چشم و ابرو

آن ناوک‌افکن این سخت بازو

زاهد ندیدی آن خال و آن لب

کافر نبیند آن زلف و آن رو

زاهد چه دانی چون می‌کند سحر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه