گنجور

 
مجذوب تبریزی

زاهد چه سازم با چشم و ابرو

آن ناوک‌افکن این سخت بازو

زاهد ندیدی آن خال و آن لب

کافر نبیند آن زلف و آن رو

زاهد چه دانی چون می‌کند سحر

در عشوه‌سازی آن چشم جادو

هر چند خواهی اقبال دارد

در بردن دل آن قد دل‌جو

خود را به افسون مستانه انداخت

بر روی آتش آن خال هندو

در خانه صنع یک مو خطا نیست

شد از کجی راست محراب ابرو

در عالم دل رو از تو دیدیم

با هر دو عالم کردیم یک‌رو

دیدار خواهی بی‌کار مگذار

لب را ز یا رب دل را ز یا هو

باید چهل روز گردی سحرخیز

تا خون شود مشک در ناف آهو

مجذوب مطلب از دل توان یافت

آیینه باشد گر صاف و یک‌رو

 
 
گوهر
رضی‌الدین آرتیمانی

نتوان گذشتن آسان از آن کو

گل تا بگردن، گل تا بزانو

از دست آن شست مشکل توان رست

صیاد ما را سخت است بازو

حرف خلاصی فکر محالی است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه