گنجور

 
رفیق اصفهانی

شب تا به روز بر سر کویت فغان کنم

شاید که از فغان دل تو مهربان کنم

شد داستان غمم به جهان وز شرار عشق

از آنکه داستان به جهانم نهان کنم

یک مشت استخوانم و شادم مگر شبی

زین استخوان سگان ترا میهمان کنم

گریم به یاد سرو قد گلعذار خویش

چون در چمن نظاره ی سرو چمان کنم

سوز دلم به پیش تو روشن نمی شود

خود را اگر چه شمع سراپا زبان کنم

گفتم ز حد گذشت جفایت به خنده گفت

بگذار تا ترا به وفا امتحان کنم

از خانقاه و مدرسه دل وانمی شود

چندی رفیق جای به کوی مغان کنم