گنجور

 
رفیق اصفهانی

ندانستی گرم شاد از نگاه گاه گاه خود

چرا یکباره ام محروم کردی از نگاه خود

رقیبم در بهشت وصل و من در دوزخ هجران

نمی دانم ثواب او نمی یابم گناه خود

کشم گر آه گرمی سوزد آهم چرخ را دانم

نمی دانم چرا من خود نمی سوزم ز آه خود

تو بر من می کنی بیداد و من داد از تو می خواهم

مکن بیداد ای بیدادگر بر دادخواه خود

عیان کن قد و رخ تا هم خجل هم منفعل گردد

چمن از سرو و شمشاد و سپهر از مهر و ماه خود

شب و روزی که یکسال است در عالم رفیق آن را

شب تاریک خود می دانم و روز سیاه خود