گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

درد تو برآورد ز دنیا و ز دینم

با مایهٔ عشق تو آن نه باد و نه اینم

چشم همه آفاق به دیدار تو بینند

تا پردهٔ ز رخ برنکنی هیچ نبینم

تحصیل تو مقدور و من آسوده روا نیست

از خرمن اقبال چرا خوشه نچینم؟

اندیشهٔ مستوری و دین داشتنم بود

سودای تو نگذاشت که مستور نشینم

از گنج وصالت به سعادت برسد زود

گر خاتم لعل تو شود ملک نگینم

تا ماه تشبه به رخت کرد ز خوبی

با ماه به پیکارم و با مهر به کینم

گر نور تو در خلق نبینم ز دو گیتی

هم گوش فروبندم و هم گوشه نشینم

پایی به کرم بررخ من نیز همی نه

کندر سر کویت نه کم از خاک زمینم

چون اوحدی از وصل به شاهی برسم زود

گر خاتم لعل توشود ملک یمینم

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.