گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

گر بنگری در آینه روزی صفای خویش

ای بس که بی‌خبر بدوی در قفای خویش

ما را زبان ز وصف و ثنای تو کند شد

دم در کشیم، تا تو بگویی ثنای خویش

منگر در آب و آینه زنهار! بعد ازین

تا نازنین دلت نشود مبتلای خویش

معذور دار، اگر قمرت گفته‌ام، که من

مستم، حدیث مست نباشد بجای خویش

ما را تویی ز هر دو جهان خویش و آشنا

بیگانگی چنین مکن، ای آشنای خویش

یک روز پیرهن ز فراقت قبا کنم

وانگه به قاصدان تو بخشم قبای خویش

چون گشت اوحدی ز دل و جان گدای تو

ای محتشم، نگاه کن اندر گدای خویش

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

Polestar در ‫۸ ماه قبل، چهار شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۳۵ نوشته:

زیباست واقعا

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.