گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

نیست عیب ار دوست می‌دارم منش

با چنان رویی که دارد دشمنش؟

دشمن از دستم گریبان گو: بدر

من نخواهم داشت دست از دامنش

از دری کندر شود ماهی چنین

مهر گو: هرگز متاب از روزنش

کس نمیخواهم که گردد گرد او

تا گذار باد بر پیراهنش

آه من گر خود بسوزد سنگ را

باد باشد با دل چون آهنش

عشق را با عقل اگر جمع آورند

سالها با هم نکوبد هاونش

آنکه جز گردنکشی با من نکرد

گر بمیرم خون من در گردنش

گر نسوزد بر منش دل عیب نیست

مردهٔ ما خود نیرزد شیونش

اوحدی، با یار گندم گون اگر

میل داری، خوشه چین از خرمنش

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.