گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

جماعتی که مرا توبه کار می‌خوانند

ز عشق توبه بکردم، بگوی: تا دانند

به بند عشق چو شد پای تا سرم بسته

به پند عقلم ازین کار منع نتوانند

ولایتیست دل و عشق آن صنم سلطان

در آن ولایت باقی گدای سلطانند

مکونات جهان را تو قطرها پندار

که آب خویش به دریای عشق می‌رانند

مجاهدان طلب را چو کاروان سلوک

به کوی عشق درآید، شتر بخوابانند

اگر نه سلسله جنبانشان بود شوقی

ستارگان سپهر از روش فرو مانند

خبر ز عشق ندارد وجود مدعیان

همیشه در پی انکار اوحدی زانند

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.