گنجور

 
 
مجد همگر

چون عود بنالیدم و بنواخت مرا

با آنکه به دم سوختنی ساخت مرا

یک رگ ز دلم به گوشمالش بگسست

ناله ز کنار خود بینداخت مرا

واقف لاهوری

رفتم بر یار و قدر نشناخت مرا

وز لطف به یک دو حرف ننواخت مرا

من گفتهٔ او را ز کری نشنیدم

این گوش گران طرف سبک ساخت مرا

سحاب اصفهانی

هر قدر به بزم دوش بنواخت مرا

از آتش غم چو شمع بگداخت مرا

کز لطف زیاد یار بیگانه شناس

معلوم بشد که هیچ نشناخت مرا

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه