گنجور

 
عرفی شیرازی
 

آنرا که مراد حال باشد

کی رغبت قیل و قال باشد

آن جرعه که در دشکوه دارد

در ساغر من زلال باشد

از شغل غمی که گفتنی نیست

گویم بتو گر مجال باشد

هر نقش که در بهشت بینم

در کارگه خیال باشد

نقشی که نظاره بر نتابد

می جویم و آن وصال باشد

چون کینه ز طبع دوستانت

مهر از دل او محال باشد

عمر تو که عید زندگانیست

آرایش ماه و سال باشد

گفتی گله کرده ز جورم

بهتان چنین ملال باشد