گنجور

 
عرفی شیرازی
 

بگاه جلوه از آن تافت روی زیبا را

که جان ز شرم نماند درآستین مارا

نظر بحال دل آن پر غرور نگشاید

که سیر دیده نه بیند متاع یغما را

امید مغفرتت بس مرا که هم امروز

که می کشند غمت انتقام فردا را

باین جمال چو آئی برون به معجز عشق

زکام خلق برم لذت تماشا را

لبت بخنده مرا می کشد چه بدبختم

که داده خوی اجل بخت من مسیحا را

چو یوسفم گذرد در بهشت بر صف حور

نشان دهم بتو هر گام صد زلیخا را

اگر اجازت عرفی اشاره فرماید

تهی کنم زگهر گنج رمز ایما را