گنجور

 
عرفی شیرازی
 

ز چشم من مجوش ای گریه هنگام وصال او

که محجوبست و میسازد هلاکم انفعال او

نه شرح شوقم آتش در پر روح امین افتد

اگر غم نامه هجر تو بر بندم ببال او

نمیرم زود غمگین است پیش از مردن یاران

کند آغاز شیون تا شود رفع ملال او

پس از مردن گره شد در گلویم گریه چون دیدم

که جان رو در قفا میرفت از شوق جمال او

بر آرد در لحد آهی که آتش در ملک گیرد

اگر باشد بجز اسرار عشق از من سؤال او

چو مست آمد برون عرفی چه گویم کاهل تقوی را

چسان زد شعله بر خاک عصمت رنگ آل او