گنجور

شمارهٔ ۱۶۰

 
عرفی
عرفی شیرازی » مثنویات
 

مسازم ناامید از خود چو گشتم مبتلای تو

که محروم از تمام خود برویانم برای تو

در آن صحرا که گیرد هر شهیدی دامن قاتل

بود دست کسی و دامن شرم و حیای تو

شدی بهر فریبم سر گران با کبر و خوشحالی

که آگه نیست آن غافل نهاد از شیوه های تو

تبسم گونه فرما و عمر جاودانم ده

که باشد لذتی گیرم ز درد بیدوای تو

زمین جوش آشنا در میخوری دانسته گویا

که میسوزم ازین عبرت که هستم آشنای تو

چو فردا جانم آمد سوی تن از سینه تنگم

دهند آواز غمهایش که اینجا نیست جای تو

نه با جذب تو کم روزیست نی در شوق من نقصان

اگر اینهای در دم باز دارد از قفای تو

علاج شوق عرفی کردی از وصل و برم غیرت

که دردش میکند داروی بیماری فزای تو



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط