گنجور

 
عرفی شیرازی
 

دل در شکن طره دلبند شکستیم

صد نیش بلا در دل خرسند شکستیم

سودا زدگی بین که دل همنفسان را

صد بار زنشنیدن یک پند شکستیم

ما را بکن از عشق بزهر مژه ها یاد

کین توبه بامید شکر خند شکستیم

می گفت به یعقوب محبت که بسی ما

دلهای پدر در غم فرزند شکستیم

دردا که از این عهد که دل با صنمی بست

صد داغ نهانی بخداوند شکستیم

تا کام تو عرفی ثمر آلوده نگردد

در باغ طرب نخل برومند شکستیم

هرگز گله از دوست بمحرم نفروشم

گر مشتریم دوست شود هم نفروشم

از شورش غم با در و دیوار بحرفم

رفت آنکه بآسوده دلان غم نفروشم