گنجور

شمارهٔ ۱۰۱

 
عرفی
عرفی شیرازی » مثنویات
 

از باغ چنان رخت ببستیم و گذشتیم

شاخی ز درختی نشکستیم و گذشتیم

دامن کش ما بود فریب غم ناموس

زین کشمکش بیهده رستیم وگذشتیم

هر گه که بما راحتیان راه گرفتند

لختی دل آن طائفه خستیم وگذشتیم

پا بست در آتش زدن و رفتن از این دشت

خود را بدل سوخته بستیم وگذشتیم

گفتند که از کعبه گذشتن نه زهوش است

گفتیم که ما مردم مستیم وگذشتیم

صد جا بکمند آمده بودیم درین راه

چون برق زبند همه جستیم وگذشتیم

هر گاه که چشم من و عرفی بهم افتاد

در هم نگرستیم وگرستیم وگذشتیم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان