گنجور

 
عنصری بلخی
 

ای ماه سیه پوش تو روشن شده ماهی

هم شمع سرای من و هم پشت سپاهی

از قامت و قدّ تو برد سرو بلندی

وز حلقۀ زلف تو برد قیر سیاهی

جانم بصلاح آید از آن نوش لب تو

گر باز نیفزاید چشم تو تباهی

یعقوب اگر زنده شود باز بعالم

نشناسدت ای ترک ز پیغمبر چاهی

خسته دلم ای بت بگشایی و ببندی

چون زلف برخ بر بفزائی و بکاهی