گنجور

شمارهٔ ۶۱ - در مدح سلطان محمود غزنوی

 
عنصری
عنصری » قصاید
 

خدایگان بزرگ آفتاب ملک زمن

امام عصر خداوند خسرو ذوالمن

یمین دولت و دولت بدو قوی ز شرف

امین ملت و ملت بدو تهی ز فتن

بطبع رغبت نیکی کند چنانکه همی

بطبع او نبرد دیو جز به نیکی ظن

دراز دست بدان شد چنین که کوته کرد

ز طبع خویش بپرهیز دست اهریمن

چو جنگ خواهد کردن چنان شود گویی

که پوست برتن او هست غیبۀ جوشن

عدو نیارد بردنش نام و گر ببرد

که رگ شود بزبانش خلیده چون سوزن

اگر بهند و خراسان بزرگ نام شدست

نه زان کم است بزرگیش در حجاز و یمن

میان همتش اندر فلک نهفته شدست

چنان کجا تنش اندر میان پیراهن

جهان گشایا ! شاها ! مها ! خداوندا !

تویی که حجت را زیر لفظ تست وطن

برزم کردن دشمن حسام تو گویی

که دست داودستی و دشمنان آهن

بتو زیند همه بندگان که در گیتی

تو روحی پاکی و جز تو همه جهان چو بدن

چه آنکه گوید من بشمرم فضایل تو

چه آنکه گوید دریا تهی کنم بدهن

بهیچگونه سخن در محلّ تو نرسد

هر آینه نتوان شد بر آسمان برسن

بخام طبعی پیش تو آمدند سوار

پیاده شان بکشیدند خام در گردن

ز دشمنان تو اندر مضرّتست جهان

جهانیان همه از فعلشان بدرد و حزن

ز جاهشان برتاب و ز گاهشان بگسل

ز تختشان بربای و ز بیخشان برکن

به تیر چشم خداوندشان چو سنگ بدوز

به تیغ جمع سپهشان چو ذرّه بپرا کن

کسی که از تو نهان کینه دارد اندر دل

دلش بطاعت تو نیز گردد و توسن

نهان نماند ازیرا که کینۀ تو بلاست

بلا نهان نتوان داشتن بحیله و فن

کسی بخانه در ، آتش فروخت نتواند

چنانکه بر نشود دود ازو سوی روزن

خدای پیش تو آرد همی عدوی ترا

اگر بود به سر اندیب ، اگر بود به عدن

خدایگانا گفتم که تهنیت گویم

بجشن دهقان آیین و زینت بهمن

که اندرو بفروزند مردمان مجلس

بگوهریکه بود سنگ و آهنش معدن

چو حملۀ تو قویّ و چو عدل تو بی عیب

چو همت تو بلند و چو رای تو روشن

به برزنی که ازو اندکی بیفروزند

بنور با فلک روز بر زند برزن

چنین که بینم آیین تو قوی تر بود

بدولت اندر ز آیین خسرو و بهمن

تو مرد دینی و این رسم ، رسم گیرانست

روا نداری بر رسم گبر کان رفتن

جهانیان برسوم تو تهنیت گویند

ترا برسم کسان تهنیت نگویم من

نه آتش است سده ، بلکه آتش آتش تست

که یک زبانه به باری زند یکی به ختن

وزان زبانه همی یکزمان برون نشود

ز خاندان بداندیش شاه از آن شیون

همیشه تا خرد آراسته است بخرد را

بنامهای خوش و لفظهای مستحسن

بقات باد و بکام تو باد کار جهان

سپاه دولت گردت گرفته پیراهن

ز لالۀ رخ خوبان و سرو قدّ بتان

سرا و مجلس تو همچو بوستان و چمن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام