گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
عنصری بلخی
 

چنان باشد بر او عاشق جمالا

که خوبی را ازو گیرد مثالا

اگر خالی شد از شخصش کنارم

خیالش کرد شخصم را خیالا

بدی را از که رنج آید که خوبان

بیارامند در ظلّ ظلالا

من از بس حیلت چشمش ، بدانم

که نرگس را چه در دست احتیالا

دل من دایره گشت ای شگفتی

مر او را نقطه آن دلبند خالا

دلا گشت از فراق سر و سیمین

تن سروت شد از ناله چو نالا

اگر چه من ز عشقش رنجه گشتم

خوشا رنجا که نفزاید ملالا

خیانت را ز زلفش اعوجاجست

امانت را ز قهرش اعتدالا

اگر زلفش برد آرام جانم

که بردار زلف او آرام حالا

چرا از یار بد عشرت سگالی

ز مدح شاه نیک اختر سگالا

سپهبد میر نصر ناصر الدین

که رسمش پادشاهی را کمالا

همه گفتار او فصل الخطابست

همه کردار او سحر حلالا

نه در گیتی مقالش را مقام است

نه در فکرت مقامش را مقالا

همه دانش بلفظش بر عیانست

همه صورت بجودش بر عیالا

بنظم مدح او بر طبع شاعر

سخن گیرد بمعنی بر دلالا

ز شرح جود شکرش بس نماندست

که جان بر جانور گردد و بالا

بپای همت او بر نساید

اگر فکرت بر آرد پرّ و بالا

منال از بینوایی کز نوالش

نماند هیچ دانا بی نوالا

زهی کفّش که از درویش بر مال

بسی عاشق تر آمد بر منالا

ز بس بر صورت بدخواه رفتن

مر اسبش را بصورت شد نعالا

چه با آتش گرفتن بند کشتی

چه با شمشیر او کردن جدالا

بتیغ آنگه سر گردنکشان را

هی زد تا بیاسود از قتالا

ز تیرش گر مخالف دیده جوید

بچشم اندر بیابد چون نصالا

بداند حد فضلش را کسی کو

بسنجد کوه و بشمارد رمالا

چو سایل دید چونان شاد گردد

که گویی عاشقستی بر سؤالا

فلک باشد بجای کامرانی

زمین گردد بوقت احتمالا

بحلمش گر جبل نسبت نکردی

جواهر نیستی اندر جبالا

بر آثارش بقا را اعتمادست

بر انگشتش سخا را اتکالا

جهان را خدمتش آب زلالست

کرا چاره بود ز آب زلالا

ستوده صد طمع باشد بجودش

طمع مالیده و مالیده مالا

در آن دوده که با او جنگ جویند

نسارا فضل آید بر رجالا

نزول مرگ باشد بر معادی

سر شمشیر او روز نزالا

بنبرده مرکبش ، چون تیز گردد

بشاگردی رود باد شمالا

سلیمان باد را گر بسته کردی

بزیر تخت وقت ارتحالا

امیر اندر سفر هم بسته کرده

سر باد وزان اندر دوالا

فراوان قاصد جودش که برجای

فرو ماند از رحیل از بس رحالا

نشاید بود کز خاک آتش آید

نشاید بودن او را کس همالا

نگنجد زرّ او اندر زمانه

کجا گنجد صواب اندر محالا

همی تا عاشقان جوینده باشند

بهر وقتی ز معشوقان وصالا

همی تا مر کواکب را بباشد

بیکدیگر مزاج و اتصالا

بقا بادش ز پیروزی و شادی

نهاده پای بر عزّ و جلالا

بدل بیغم بدولت بی نهایت

بتن بی بد بنعمت بی زوالا

مبارک باد عید و همچو عیدش

مبارک روزگار و ماه و سالا

گر ارزان بود فضلش اندر آفاق

نماند آنچه فکرت را محالا

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.