گنجور

 
عبید زاکانی

در این چنین سره فصلی و نوبهاری خوش

خوشا کسیکه کند عیش با نگاری خوش

کنار جوی گزین گوش سوی بلبل دار

کنون که هست به هر گوشه‌ای کناری خوش

گرت به دست فتد دامنی که مقصود است

بگیر دامن کوهی و لاله‌زاری خوش

بیا به وصل دمی روزگار ما خوش کن

به شکر آنکه ترا هست روزگاری خوش

به رغم مدعیان در فراق او هرکس

بپرسدم که خوشی گویمش که آری خوش

مرا ز صحبت یاری گریز ممکن نیست

هزار جان عزیزم فدای یاری خوش

دل عبید نگردد شکار غم پس از این

گرش به دام افتد چنان نگاری خوش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصر بخارایی

رسید کوکبهٔ عشق در بهاری خوش

چو لاله جام طرب‌کش به لاله‌زاری خوش

بریز خون صراحی که عید قربان است

به کیش عشق کم افتد چنین شکاری خوش

بیار باده و بنشین به همدمی یکدم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه