باد صبا جیب سمن برگشاد
غلغل بلبل به چمن در فتاد
زنده کند مردهٔ صد ساله را
باد چو بر گل گذرد بامداد
زمزم مرغان سخندان شنو
تا نکنی نغمهٔ داود یاد
موسم عیشست غنیمت شمار
هرزه مده عمر و جوانی به باد
وقت به افسوس نشاید گذاشت
جام می از دست نباید نهاد
تا بتوان خاطر خود شاددار
نیست بدین یک دو نفس اعتماد
خاک همانست که بر باد داد
تخت سلیمان و سریر قباد
چرخ همانست که بر خاک ریخت
خون سیاووش و سر کیقباد
انده دنیا بگذار ای عبید
تا بتوان زیست یکی لحظه شاد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به زیبایی به موضوع زندگی، زمان و لذتهای آن میپردازد. شاعر به تاثیر باد صبا و صدای بلبل در طبیعت اشاره میکند و میگوید که این عواطف و زیباییها میتوانند مردهها را زنده کنند. او به زندگی و جوانی به عنوان نعمتهایی گرانبها اشاره میکند و تاکید میکند که نباید وقت را به افسوس و ندامت سپری کرد. باید از لحظهها بهرهمند شد و از زندگی لذت برد، زیرا زندگی کوتاه و ناپایدار است. در نهایت، شاعر دعوت میکند که لحظهای شاد زندگی کنیم و دنیا را پشت سر بگذاریم.
هوش مصنوعی: باد صبحگاهی دامن گل را گشود و آواز خواندن بلبل در باغ شروع شد.
هوش مصنوعی: باد، وقتی صبح بر گلها میوزد، میتواند حتی یک مردهی صد ساله را زنده کند.
هوش مصنوعی: به صحبتهای پرندههای سخنگو گوش کن تا اینکه آهنگ داود را فراموش نکنی.
هوش مصنوعی: زمان لذت و خوشی است، از فرصتها بهره ببر و عمر و جوانیات را هدر نده.
هوش مصنوعی: نباید وقت را به افسوس و حسرت سپری کرد و باید از لحظهها بهرهبرداری کرد و اجازه نداد که چیزهای باارزش از دست بروند.
هوش مصنوعی: برای این که بتوانی دل خود را شاد نگهداری، نباید به این چند لحظه کوتاه اعتماد کنی.
هوش مصنوعی: زمین همان خاکی است که باد، تخت سلیمان و جایگاه قباد را به باد داده است.
هوش مصنوعی: چرخ (سرنوشت) همان است که بر خاک، خون سیاووش و سر کیقباد را ریخت.
هوش مصنوعی: ای عبید، دنیا را رها کن تا بتوانیم یک لحظه شاد زندگی کنیم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
خسرو می خواست هم از بامداد
خلق بمی خوردن اوگشت شاد
خرمی و شادی از می بود
خرمی و شادی را داد داد
ماه درخشنده قدح پیش برد
[...]
آمده نوروز هم از بامداد
آمدنش فرخ و فرخنده باد
باز جهان خرم و خوب ایستاد
مرد زمستان و بهاران بزاد
باد خزان روی به بستان نهاد
کرد جهان باز دگرگون نهاد
شاخ خمیده چو کمان برکشید
سر ما از کنج کمین برگشاد
از چمن دهر بشد ناامید
[...]
روح مجرد شد خواجه زکی
گام چو در کوی طریقت نهاد
خواست که مطلق شود از بند غیر
دست به انصاف و سخا بر گشاد
دادهٔ هر هفت فلک بذل کرد
[...]
در طلب از پای نباید نشست
بیسبب از دست نباید فتاد
جان و دل و دیده و تن هر چهار
در گرو عشق بباید نهاد
خواهی کاین بند گشاده شود
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.