گنجور

 
نورس دماوندی

ریخت لخت دل زدم تا چشم خون پالا به هم

پر شود ساحل ز ماهی چون خورد دریا به هم

دم به خون ریزی چو مژگان تیغ ابرویش زند

همزمان گشتند در قتلم دو بی پروا به هم

 
 
جویای تبریزی

آشنا خواهد شدن ما و ترا دل‌ها به هم

نسبتی دارند آخر شیشه و خارا به هم

نوبهاران هرکجا می‌کشی در پرده است

بسته ابر از هر طرف امروز دامن‌ها به هم

کفر و ایمان پیش سعت مشربان باشد یکی

[...]

نورس دماوندی

ریخت لخت دل زدم تا چشم خون پالا به هم

پر شود ساحل ز ماهی چون خورد دریا به هم

دم به خون ریزی چو مژگان تیغ ابرویش زند

همزمان گشتند در قتلم دو بی پروا به هم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه