رو میدهد به صاف دلان دلفریب ما
پیدا از آب و آینه گردد رقیب ما
گل گل شکفت از سخن ما حبیب ما
جوش گل است زمزمهی عندلیب ما
جان را به لب رساند و احیا به دم کند
جز شربت حیات نسازد طبیب ما
آیان تری ز نکهت گل در قبای آل
دل در لباس میبری ای جامه زیب ما
جانا چه دیدهای که نگیری دمی قرار
همچون نگه به غارت صبر و شکیب ما
عمری تتبّع خط یاقوت کردهایم
تا قطعهای ز لعل تو گردد نصیب ما
نقش گهر ز گرد یتیمی نشسته است
معنی وطن کند به خیال غریب ما
باید ز گوشمال جگر گوشه تربیت
آزاد چون کند ز غم اینجا ادیب ما
ترکیب ما چو صبحدم از مهر کردهاند
روشن شود زمانه ز تیغ لهیب ما
بر ساز چار تار تن ما نمودهاند
ترکیب زیر و بم ز فراز و نشیب ما
نورس به خون دیده گل ما سرشتهاند
بی غم دمی نزد دل آدم نصیب ما