نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۹

رو می‌دهد به صاف دلان دلفریب ما

پیدا از آب و آینه گردد رقیب ما

گل گل شکفت از سخن ما حبیب ما

جوش گل است زمزمه‌ی عندلیب ما

جان را به لب رساند و احیا به دم کند

جز شربت حیات نسازد طبیب ما

آیان تری ز نکهت گل در قبای آل

دل در لباس می‌بری ای جامه زیب ما

جانا چه دیده‌ای که نگیری دمی قرار

همچون نگه به غارت صبر و شکیب ما

عمری تتبّع خط یاقوت کرده‌ایم

تا قطعه‌ای ز لعل تو گردد نصیب ما

نقش گهر ز گرد یتیمی نشسته است

معنی وطن کند به خیال غریب ما

باید ز گوشمال جگر گوشه تربیت

آزاد چون کند ز غم اینجا ادیب ما

ترکیب ما چو صبحدم از مهر کرده‌اند

روشن شود زمانه ز تیغ لهیب ما

بر ساز چار تار تن ما نموده‌اند

ترکیب زیر و بم ز فراز و نشیب ما

نورس به خون دیده گل ما سرشته‌اند

بی غم دمی نزد دل آدم نصیب ما