گنجور

 
نورس دماوندی

مست خوابم را کند مژگان گشایی آفتاب

گرم دارد با سر من آشنایی آفتاب

چهره‌ی زرین روشندل کم از اکسیر نیست

سنگ سازد لعل با رنگ طلایی آفتاب

گر کشد جام صبوحی ماه من یک صبحدم

توبه خواهد کرد رسم خود نمایی آفتاب

عکس خون‌آلود مژگانم نماید بی رخش

پنجه را چون از شفق سازد حنایی آفتاب

خرقه‌پوش از شرم هر دم پیش آن سلطان حسن

پنجه می‌سازد علم بهر گدایی آفتاب

چون مه من از خطا پهلو به هر خس می‌دهد

سخت می‌ماند به آن ترک خُتایی آفتاب

آسمان زخم ملایم طینتان را مرهم است

بر شکست موم باشد مومیایی آفتاب

نیست مقدورش که اصلاحی کند دم سرد را

گرچه در گرمی ندارد نارسایی آفتاب

ذرّه از کوچک دلی رقص روانی سر کند

هر کجا چیند بساط کبریایی آفتاب

با مه محبوب نورس لاف هم چشمی زند

می‌کند بسیار کافر ماجرایی آفتاب