گنجور

 
نورس دماوندی

توتیا شد پیکرم در زیر بار زندگی

استخوان شد جدول شیر از فشار زندگی

جز دواری نیست چون گردون مدار زندگی

غیر داری نیست ای بیدار دار زندگی

پی کنی چون مرکب پیکر فلک جولان شوی

در زمین گیری مده تن ای سوار زندگی

کم زدن نقش مراد از پیش بینی ها بود

چون شدی در شش در هستی دچار زندگی

چون کمان این خانه آرایی است بی جا چون تو را

بر سر تیر اجل باشد شکار زندگی

صورت احوال شمع اینجا دلیل روشنی است

جبر بر خود می کنی در اختیار زندگی

می کند این شبهه را سیماب حل در یک نظر

چشم آسایش مدار از روزگار زندگی

عمر جاویدی که می گویند اقبال فنا است

نیست جز جان کندن اینجا در شمار زندگی

در گداز و گاز دارد زندگانی شمع را

گرم از آن برخورد با ما اعتبار زندگی

خورد از او بر سنگ و آهن پای جولان شرار

تا چه پیش آید مرا از رهگذار زندگی

دم فروکش تا بگیرد از عنایت نفس

یک نفس تا وارهی از گیر و دار زندگی

لب اگر تر می کنم نورس ز حیوان کمترم

ز آب حیوانی که می آید به کار زندگی

 
 
گوهر
صائب

چشم خونبارست ابر نوبهار زندگی

آه افسوس است سرو جویبار زندگی

نیست غیر از لب گزیدن نقلی این پیمانه را

دردسر بسیار دارد میگسار زندگی

برگ او از دست افسوس و ثمر بار دل است

[...]

طغرای مشهدی

تا تو رفتی، زندگی رفت از برم، بازآ که من

چون چراغ مرده ام در انتظار زندگی

محنتم افکنده از پا، ورنه بی تکلیف مرگ

همچو راحت می گریزم از دیار زندگی

چون نباشم در خزان زندگی بی شاخ و برگ؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه