گنجور

 
نورس دماوندی

گر چه می مالد نهیبم خصم را رو بر زمین

می کشد عجزم همان چون سیل پهلو بر زمین

سبزه اش تا دامن محشر چلیپایی دمد

افکند گر سایه آن زنار گیسو بر زمین

چون میان نازک جانان ز ضعف تن مرا

خانه ی چینی نما شد سایه ی مو بر زمین

می کند روشن چراغ نخل ایمن را غبار

پرتو افکن شد مگر آن آتشین رو بر زمین

مهر کف خاکی به من عرض قیامت می کند

سایه تا افتاد از آن شمشاد دلجو بر زمین

گر به برج دلبری ما هم به این میزان رود

افکند مهر از سبک سنگی ترازو بر زمین

من که دارم گردن از موی کمر باریک تر

می زنم چون کوه زیر تیغ، زانو بر زمین

بوی مشک آید اگر بی خواستن باشد گذشت

زین گذشتن می گذارد نافه آهو بر زمین

پایه ی معراج من چون نورس از افتادگی است

آورد گر پشت گردون زور یا زر بر زمین