گنجور

 
نورس دماوندی

تا شد از چشم ترم جیحون خوناب آستین

کرده هر داغ مرا هم چشم گرداب آستین

هر که دست از مهر امشب بر دل گرمم گذاشت

آتش افشان کرد چو گلهای مهتاب آستین

بس که در غفلت ید طولا است هر عضو مرا

می شود بر دیده ی من پرده ی خواب آستین

دارد از چشم ترم بی نوبهار جلوه اش

چون تنور از جوش طوفان عرض سیلاب آستین

تا طلایی پوش گشت آن شاخ رز چون آفتاب

کرده دست انداز شوقم چاه سیماب آستین

بس که خونین قطره ها در تکمه ی لعلش گرفت

می نماید در نظر چون شاخ عناب آستین

نیست خونریزی اگر منظور او نورس چرا

روز و شب مالیده زاهد همچو قصاب آستین