گنجور

 
نورس دماوندی

افراخت قد آن چهره بر افروخته ی من

صد شعله علم زد ز دل سوخته ی من

تا شعله کشید آتش افروخته ی من

یک بار دگر سوخت دل سوخته ی من

تار نگه و سوزن مژگان تو خواهد

ای مغبچه چاک دل نادوخته ی من

چون حسن تو آمیخته با شوخی و ناز است

از دست مده این دل آموخته ی من

تا بر لب میگون تو افتاده نگاهم

کوثر زده جوش از نفس سوخته ی من

از ضعف به تن باز ز دوش نفس افتد

بر لب چو رسد جان غم اندوخته ی من

بالیده از این راه که افکنده سپر را

در بزم تو پروانه ی پر سوخته ی من

خواهد که دهد دست به هم زان مژه سودا

در بیع نگاه این دل نفروخته ی من

بر لب چه زنی مهر چو باید سخنی گفت

ای قاعده ی ناز نیاموخته ی من

چشم طمعی باز سیه ساخته چون خال

بر آتش لعش دل واسوخته ی من

دل کرد کباب تو چو نورس مده از دست

ای از می خون چهره برافروخته ی من