گنجور

 
نورس دماوندی

شد به حرف حقه ی لعل تو مایل تا زبان

چیده ام چندین نمکدان از ته دل تا زبان

بندبندم غوطه در شکّر چو نیشکّر زند

یافت کام از حرف آن شیرین شمایل تا زبان

از دلیل قاطعش هر بوالهوس ملزم شود

در دهان زخم شد شمشیر قاتل تا زبان

در فغان نه قبّه ی افلاک پیچد چون جرس

ناله انشا می کند ز آن آهنین دل تا زبان

شد عبیر افشان نفس چون سنبل جنت مرا

نکته ای سر کرد از آن مشکین سلاسل تا زبان

هر دم از حرف در گوش تو ای طوفان حسن

همچو مژگان زد گهر جوش از لب دل تا زبان

مدّ آهم شد به لب فواره ی آب حیات

شد به حرف لعل سیراب تو قائل تا زبان

حاصل تحصیل خود تحصیل حاصل یافتیم

شد پی نقد وصال او محصل با زبان

قاف تا قاف جهان حسنش مسخر کرده است

بر پریزادان فکرم گشت مایل تا زبان

از جرس جنبانی دل موج لیلی زد لبم

ناقه ی اندیشه ام را بست محمل تا زبان

دارد از اعجاز معنی دعوی پیغمبری

آیه ی فرقان فکرم کرد نازل تا زبان

از فروغش بی سخن نورس دو عالم روشن است

گوهر اندیشه ام را گشت حامل تا زبان