گنجور

 
نورس دماوندی

کشتی به خون کشیده ی اشک است مردمک

گرداب آرمیده ی اشک است مردمک

ای بحر غافلی ز شبیخون جراتش

عرض سپاه دیده ی اشک است مردمک

دور از رخت به داغ سویدای خون چکان

در خون دل طپیده ی اشک است مردمک

از تخت دل به چار سوی چشم اشکبار

رنگین بساط چیده ی اشک است مردمک

با جزءهای پاره ی دل بر بیاض چشم

شیرازه ی جویده اشک است مردمک

پاس نظر چگونه ندارد به چشم شور

نورس نمک چشیده ی اشک است مردمک