کشتی به خون کشیده ی اشک است مردمک
گرداب آرمیده ی اشک است مردمک
ای بحر غافلی ز شبیخون جراتش
عرض سپاه دیده ی اشک است مردمک
دور از رخت به داغ سویدای خون چکان
در خون دل طپیده ی اشک است مردمک
از تخت دل به چار سوی چشم اشکبار
رنگین بساط چیده ی اشک است مردمک
با جزءهای پاره ی دل بر بیاض چشم
شیرازه ی جویده اشک است مردمک
پاس نظر چگونه ندارد به چشم شور
نورس نمک چشیده ی اشک است مردمک