گنجور

 
نورس دماوندی

گوهر شد ز عین لطف بینا در صدف

این گهر وا می کند چشم تماشا در صدف

گوهر دل گشت منظور فلک ها در صدف

این گهر صد مشتری کرده است پیدا در صدف

در برم دل شد محیط حسن بی پایان دوست

گوهرم دارد به کف سامان دریا در صدف

چون جرس در ناله، چرخ از دل طپیدن های ماست

از خرام این گهر پیچیده غوغا در صدف

لامکان سیر است دل در سینه ی روشن مرا

دیده ی گوهر شود معراج پیما در صدف

گوهر من غنچه گر از تنگی جا گشته است

می کشد از پرتو خود طرح صحرا در صدف

در نمی آید به چشمم گر چه جا دارد به چشم

از لطافت گوهر من نیست پیدا در صدف

در سراب تن دل صافی نمی گیرد قرار

گوهر غلطان نمی گردد شکیبا در صدف

دل سواد عشق روشن بیش از این هنگامه داشت

این گهر شد عینک چشم تمنا در صدف

در برم دل شور صد طوفان کند گرد آوری

این گهر زیر نگین آورده دریا در صدف

در دلم خون زان محیط حسن محو نشاه شد

نورس آب این گهر گردید صهبا در صدف

در محیط آفرینش بی وجود افتاده ایم

بیضه ی عنقاست گویی گوهر ما در صدف

 
 
گوهر
صائب

نیست غمگین گوهرم ازتنگی جا در صدف

می کند ازآبداری سیر دریا در صدف

گوهر مارا ز عزلت نیست برخاطر غبار

دارد از پیشانی واکرده صحرا در صدف

لفظ نتواند حجاب معنی روشن شدن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه