گنجور

 
نورس دماوندی

شبی که آن بت مشکین کلاله شد رقاص

زگردش نگهش مه به هاله شد رقاص

ز بس طپید دل گلشن از بهار رخش

چو مردمک به نظر لاله شد رقاص

چو تار چنگ فغان جوش زد ز رگهایم

به بزم حسرتش از دل چو ناله شد رقاص

دمی که ناله ی من دشت را به شور آورد

چو دل به سینه ی مجنون غزاله شد رقاص

کدام داغ دل از چاک سینه سایه نکند

که چون سپند در این باغ ژاله شد رقاص

ز پای کوبی آن شاخ رز به بزم چمن

چو بوی گل ز طرب رنگ لاله شد رقاص

چو حرفی از مزه ی بوس لعل ساقی گفت

ز شوق در کف نورس پیاله شد رقاص