شبی که آن بت مشکین کلاله شد رقاص
زگردش نگهش مه به هاله شد رقاص
ز بس طپید دل گلشن از بهار رخش
چو مردمک به نظر لاله شد رقاص
چو تار چنگ فغان جوش زد ز رگهایم
به بزم حسرتش از دل چو ناله شد رقاص
دمی که ناله ی من دشت را به شور آورد
چو دل به سینه ی مجنون غزاله شد رقاص
کدام داغ دل از چاک سینه سایه نکند
که چون سپند در این باغ ژاله شد رقاص
ز پای کوبی آن شاخ رز به بزم چمن
چو بوی گل ز طرب رنگ لاله شد رقاص
چو حرفی از مزه ی بوس لعل ساقی گفت
ز شوق در کف نورس پیاله شد رقاص